آراد نبض زندگی

بازگشت به وبلاگ بعد از دو سال

سلام عزیز دل مامان...یه دنیا معذرت که مامان وقت نمیکنه بیاد اینجارو و برت آپ کنه.... یه سلام مخصوص هم به همه دوستای گلمون که تو این مدت جویای حالمون بودن و تنهامون نزاشتن....مرسی که هستین آراد عزیزم هم خدارو شکر بزرگ و آقا شده برای خودش....الان دقیقا 5 سال 7ماهه هستش .... پسر گلم بزرگ شده و میره پیش دبستانی...خانم مربی و مدرسشو خیلی دوست داره و با علاقه به دریاش میرسه و شعرهای فوق العاده ای میخونه... امروز اومدم یه کوچولو اینجا تمرین مجدد کنم تا دوباره اینجارو از نو آبادش کنیم... قول میدم با کلی مطلب و عکس بازم برات مطلب بزارم عزیز دل مامان خیلی خیلی دوست دارم
26 اسفند 1395

آراد و ایلمان کپل...

سلام شکوفه گیلاسم... خوب و خوشی عزیز دلم؟انش الله که همیشه شاد و خرم باشی....غم به اون دل مهربونت پا نزاره و لبات همیشه به گل خنده شکوفا باشه... عزیز دلم ایلمان جون پسر دوست عزیز من فرزانه جونه...یه پسمل کپل و خیلی دوست داشتنی و البته بی نهایت شکمو و غرغرو ...الهی من قربونش برم که کلی کیف میکنم وقتی میبینمش...با اینکه اصلا رابطه خوبی با هم ندارین ولی کاری هم به کار هم ندارین... ایلمان جون برعکس شما به خوردن خیلی علاقه داره و من کلی حسرت میخورم وقتی شما 2 نفرو کنار هم میبینم که ایلمان جون با اشتها غذا میخوره و تو اصلا محل به غذا محل نمیزاری ...البته هزار ماشالا به ایلمان جون...انش الله که از چشم بد دور باشه... چند روز پی...
26 خرداد 1393
1290 13 24 ادامه مطلب

عسلم نازم عمرم+پیک نیک

سلام عسل مامان...   سلام به همه دوستای گلمون که همیشه همراهمون هستن و تنهامون نمیزارن....خوبین؟ خوشین؟ ما هم شکر خدا عالیه عالی هستیم...   پسر گلم دیگه بزرگ و آقا شده...کللی هم شیطون شده ...   از هوشش هم که هر چه قدر بگم کم گفتم...هزار ماشاالله. ..ویه هزار باریکلا هم به زبونش که هر روز   شیرینتر از روز قبل میشه...یه جملاتی استفاده میکنه که واقعا بعضی مواقع جای بسی تفکر داره.. گل پسرم دوست داره خودش لباساشو انتخاب کنه موقعی که میخوایم لباس بگیریم یا آماده بشیم بریم بیرون...انصافا هم سلیقش حرف نداره...کشیده به مامانش ...
19 خرداد 1393

یه روز خیلی خوب...

سلام عزیز دل مامان... خوبی عزیز دلم؟مطمئنا بعد از یه روز باحال و خوب حتما حالت خوبه خوبه....الان که دارم این مطالبو مینویسم شما توی یه خواب نازی...   چند روز پیش تصمیم گرفتیم که یه سر بریم خونه خاله سمانه اینا تا یکی دو روزی کنار هم باشیم و باهم بریم پیک نیک...بعد از مدتها یه سفر دو روزه خیلی بهمون چسبید...مخصوصا با کسایی که واقعا از ته دل دوست دارن و شما با در کنارت بودنت لذت میبری..   شب اولی که خونه خاله سمانه اینا بودیم تا صبح اصلا نخوابیدیم...کلی باهم تفریح کردیم و بگو و بخند...سر اسم و شهرت بازی کردن کلی خندیدیم و با اداهایی که تو پانتومیم از خودمون نشون میدادیم دیگه روده بر شده بودیم...شب باحالی بود واق...
28 ارديبهشت 1393

روز پدر مبارک..

ای باوقار مرد در این سفر که زندگیش نام کرده اند بر نقش گامهای تو تا پا نهاده ام منزل به پیش دیده من سبز گشته است چون باغ پر شکوفه و چون دشت پر بهار ای مهربان پدر من می ستایمت.... ...
23 ارديبهشت 1393

بای بای پوشک...

سلام عزیز جونم... سلام دوستای خوب و مهربونمون که همیشه پیشمونین و با محبتاتون شرمندمون میکنیم....به حول و قوه الهی بالاخره آراد کوچولوی ما هم با پوشکش وداع کرد و هم خودشو  هم منو راحت کرد. ..میشه گفت که خیلی سخت دل کندی و پدرمو در آوردی ....با کلی تشویق و جایزه و دعوا و تهدید بالاخره راحت شدیم ...وای چقدر لذت بخشه بچه خودش بره دستشویی ...روزای اول بی نهایت سخت بود...اونقدررررررررررررررر میبردمت دستشویی که وسطا دیگه میخواستم دوباره پوشکت کنم ...ولی خدا به آدم یه صبری میده که همه چیزو تحمل میکنه...چند شب اول پوشکت میکردم ولی الان دیگه شبا هم تا صبح خشک خشک میخوابی. ..قربونت برمممم من... واما حال این روزای ما... پسر...
11 ارديبهشت 1393

روز مادر مبارک...

                                                    مادرم ای بهتر از فصل بهار                           مادرم روشنتر از هر چشمه سار                           مادرم ای عطر نا...
5 ارديبهشت 1393

13 بدر سال 93...

سلام عزیز دل مامان... شکر خدا اولین 13 سال جدیدمون رو هم بدر کردیم و رفت پی کارش. ...از اونجایی که هوا چند روزی بود سرد بود من اصلا دلم نمیخواس که بریم بیرون....تا نزدیکیای ظهر گرفتیم خوابیدیم و بعدش هم که بلند شدیم شما و بابایی با هم رفتین حموم و بعدش بابایی برای نهارمون توی بالکن کباب درست کرد که خداییش خیلی خوشمزه شده بود و خیلی بهمون چسبید. .. بعدش من شمارو خوابوندم و یکی دو ساعتی با بابایی نسشتیم و صحبت کردیم...بعدش من خودم رفتم حموم و موقعی که بیرون اومدم دیدم شما از خواب بیدار شدی...تصمیم گرفتیم یه سر بریم بیرون و سبزه عیدمونو بندازیم تو آب و یکم بگردیم و برگردیم. ..تازه از خونه اومده بودیم بیرون که عزیز زنگ زد و گفت که ...
14 فروردين 1393