بستن تبلیغات

آراد نبض زندگی

آراد نبض زندگی

حس قشنگ مادری

روز مادر مبارک...

                          

                      مادرم ای بهتر از فصل بهار

 

 

                      مادرم روشنتر از هر چشمه سار

 

 

                      مادرم ای عطر ناب زندگی

 

 

                      مادرم ای شعله بخشندگی

 

 

                      مادرم ای حوری هفت آسمان

 

 

                      مادرم ای نام خوب و جاودان

 

 

                      مادرم ای حس خوب عاشقی

 

 

                      مادرم خوشتر ز عطر رازقی

 

 

                      مادرم ای مایه آرامشم

 

 

                      مادرم ای واژه آسایشم

 

 

                      مادرم ای جاودان در قلب من

 

 

                      مادرم ای صاحب این جسم و تن

 

 

                      مادرم میخواهمت تا فصل دور

 

 

                      مادرم پاینده باشی پر غرور

 

 

                      مادرم روزت مبارک ناز من

 

 

                            مادرم تنها تویی آواز من

 


[ 31 فروردين 1393 ] [ 0:22 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
عکسهای آتلیه سال 93...

عکسها کار آتلیه مشکی هستش هر کی خواست آدرسشو بگه بهش بدم...

[ سه شنبه 19 فروردين 1393 ] [ 21:04 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
یا فاطمه الزهرا..

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد...

[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 14:33 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
13 بدر سال 93...

سلام عزیز دل مامان...

شکر خدا اولین 13 سال جدیدمون رو هم بدر کردیم و رفت پی کارش....از اونجایی که هوا چند روزی بود سرد بود من اصلا دلم نمیخواس که بریم بیرون....تا نزدیکیای ظهر گرفتیم خوابیدیم و بعدش هم که بلند شدیم شما و بابایی با هم رفتین حموم و بعدش بابایی برای نهارمون توی بالکن کباب درست کرد که خداییش خیلی خوشمزه شده بود و خیلی بهمون چسبید...

بعدش من شمارو خوابوندم و یکی دو ساعتی با بابایی نسشتیم و صحبت کردیم...بعدش من خودم رفتم حموم و موقعی که بیرون اومدم دیدم شما از خواب بیدار شدی...تصمیم گرفتیم یه سر بریم بیرون و سبزه عیدمونو بندازیم تو آب و یکم بگردیم و برگردیم...تازه از خونه اومده بودیم بیرون که عزیز زنگ زد و گفت که اومدن بیرون و از ما هم خواستن که بریم پیششون...

موقع عصر هوا خیلی سرد شد...واسه همین فقط نیم ساعت بیرون موندیم و بعد از اینکه من سبزمونو انداختم تو آب برگشتیم خونمون...واقعا هیچ جا مثل خونه خود آدم نمیشه...چیه تو این سرما همه ریختن بیرون...

خلاصه اینکه ما هم این شکلی سیزدهومونو بدر کردیم...انش الله که برای همه روز خوبی بوده باشه...فقط 2-3 تا عکس تونستم بگیرم که برات میزارم...

 

 

 

 

[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 21:08 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
سال نو مبارک...مبارک...مبارک...

سلام شکوفه بهارم....

سال نو مبارک باشه عزیز دل مامان...سالی پر از برکت و رزق و روزی فراوان به همراه سلامتی و خوشی برامون باشه انش الله...

سلام دوستای خوب و مهربونمون....سال نو شما هم مبارک باشه...انش الله که سال خیلی خیلی خوبی براتون باشه...همیه شاد باشین و گل خنده روی لباتون شکوفا باشه...غم به دل مهربونت راه پیدا نکنه و خوشیها همیشه همراهتون باشه....

سال 92 با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت ...در کل سال بدی نبود...انش الله سال جدیدمون خوب و خوبتر باشه...

بعد از تحویل سال اولین نفر از بابایی عیدی گرفتیم و بعدش هم از آتا...اولین نفراتی که خونمون اومدن آقاجون اینا با خاله شهره و خاله بهاره اینا بودن... همون شبش هم تصمیم گرفتیم که یه مسافرت دسته جمعی بریم کردستان گردی...طبق معمول همیشه دقیقه نود تصمیم گرفتیم که بریم مسافرت...خلاصه فرداش همگی صبح ساعت 6 صبح حرکت کردیم...

شهرهایی که رفتیم عبارت بودن از سنندج. کرمانشاه .روانسر .جوانرود .سقز .

سنندج و کرمانشاه شهرهای واقعا زیبا یی بودن مخصوصا کرمانشاه که جاهای دیدنی زیادی داشت...در طول سفر 7 روزمون حتی یک ساعت هم پیش من نموندی...همش یا با خاله شهره اینا بودی یا با خاله بهاره اینا...خدا برام نگهشون داره که خیلی کمک حالم شدن و تا تونستم از مسافرتم لذت بردم...

جاهای دیدنی زیادی رفتیم...کلی فیلم و عکس گرفتیم...کلی خرید کردیم...

خلاصه کلی خوش گذروندیم...مسافرت با حالی بود...خدارو شکر به سلامت رفتیم و برگشتیم...انش الله که همه مسافر ها به سلامت به مقصدشون برسن...انش الله که به همه خوش گذشته باشه...همین دیگه

عزیز دل مامان یه بار دیگه سال جدید مبارکت باشه....انش الله که همیشه شاد باشی و گل خنده روی لبات شکوفا باشه...دوست دارم اندازه تموم دنیااااااااااااااااااااااااا.

اینم عکسامون...البته با کلی خلاصه

اول از همه یه عکس از سفره هفت سینمون...

پسر گلم اینجا داره دوغ درست میکنه...

اینم یه عکس از آرادی و آتا..

اینجا هم غار قوری قلعه بود در شهرستان روانسر که جای خیلی قشنگی بود.

اینجا هم طاق بستانه..

عکسای پایین هم مربوط به شهر خودمونه...

   

 

 

[ سه شنبه 12 فروردين 1393 ] [ 22:29 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
آخرین سه شنبه سال 92 (چهار شنبه سوری)...

سلام آتیش پاره ماماننننننننننننننننننن...

دیگه چیزی به اومدن عید نمونده...فقظ 2-3 روزه دیگه از اتمام سال 92 مونده...و امشب هم آخرین روز سه شنبه ساله که چهار شنبه سوری نام گرفته...امروز کلی کار داشتم که بعد از تموم شدنش از عزیز اینا هم خواستیم که باهم بریم خونه ما...

دم کوچمون که رسیدیم دیدیم بابا با عمه اینا جلوی درمون واستادن تا با هم بریم بیرون...عزیز اینا رو فرستادیم بالا پیش آنا اینا و خودمون رفتیم بیرون...

اولش هیچ خبری نبود...من و عمه هم با هم رفتیم و کلی برای خودمون خرید کردیم...اخه من به خرید چهار شنبه سوری خیلی اعتقاد دارم...نمک . شونه و اینه و از این جور چیزا...و یه ماشین پلیس هم برای شما و هومن گرفتم...

داشتیم برمیگشتیم که همه جا شلوغ شد....یعنی بهتره بگم قیامت شد...همه ریخته بودن بیرون و همه جا آتیش روشن بود و ترقه میترکوندن...ترقه هایی میترکوندن که زمین رو به لرزه در می آورد...

بابایی برای ما هم کپسول گرفته بود که ترکوندیم و کلی خندیدیم...من با هر ترقه ای که خودم میترکوندم 2 متر به هوا میپریدم...هههههههههههه...

خلاصه کلی خوش گذروندیم و برگشتیم خونه و شام خوردیم و آجیل و میومونم خوردیم و دور هم کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم...

انش الله که همه روزای سال جدیدمون هم مثل امشب خوش و خرم باشه...همیشه کنار هم به خوبی و خوشی بگذره...امیدوارم سالی که پیش رو داریم برای هممون سالی باشه پر از شادی و سلامتی و رزق و روزی فراوان...الهی آمین...

اینم چند تا عکس از اون روز...

 

[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 21:25 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
آخرین روزهای سال 92...

سلام بهار نارنج مامان....ایشالا که همیشه خوب و خوش باشی.

وسلام مخصوص به همه دوستای گلمون...امیدوارم حالتون خوب خوب باشه...دیگه یواش یواش داره بوی خوش بهار به مشام میرسه....واقعا هوا عالیهههههههههههه...همه مشغول تمیزکاری و خریدن...ما هم تمام کارامونو کردیم و منتظر ورود سال جدید هستیم.

خیابونا بی نهایت شلوغن...همه تو تکاپو ان....ایشالا که همه همیشه خوش باشن

سبزه عیدمونم گذاشتیم تا سبز بشه....یدونه ماهی قرمز ناز هم گرفتیم انداختیم تو تنگ که شما هر روز 100 بار بوسش میکنی...

روزی که ماهی گرفتیم شما وقت آرایشگاه داشتی که توی آرایشگاه پدرمو در آوردی با ماهیه...از بس بوسش کردی که ماهی بیچاره جون به لب شده بود....توی آرایشگاه خیلی خوب همکاری کردی و موهاتو خیلی خوشگل برات کوتاه کردیم که ماه شدی هزار ماشالا....

طرف خونه عزیز اینا یه آتلیه عکس و فیلم تازگیا باز شده که از ظاهرش معلومه که باید عکساش خوب باشه....البته صاحبشم میشناسم...دایی محمد جون جیگر خاله که تو لینک دوستات هم هست....قراره ببرمت اونجا تا برای عید ازت عکس بگیریم...

واما از رفتارای این روزات....که بسی شلوغ شدی و یک جا هم بند نمیشی...وقتی با هومن یه جایین یک دقیقه هم آرام و قرار ندارین....تا میتونین یا کتک کاری میکنین یا از هم بوس میگیرین...آخرش هم من نفهمیدم کتک کاریتون چیه بوس کردنتون چیه...از بس همدیگرو زدین که هزار ماشالا به جونتون جون سخت شدین...

همین دیگه عمر مامان............همه زندگیمییییییییییییی...نفسمییییییییییی

انش الله که سالی که پیش رو داریم سال خوبی برای هممون باشه...همه سلامت باشن و شاد و روزیشون فراواننننننننننننننننننننن....

دوست دارمممممممممممممممممممم

اینم چند تا عکس برای حسن ختام این پستمون...پسرک عاشق حموم من.

[ 18 اسفند 1392 ] [ 23:13 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
یه خبر خوش دیگه...

سلام فسقلی مامان....

واییییییییییییییییییییییییی مامانی یه خبر خیلی خوب دیگه برات دارم که بشنوی بسی خوشحال میشی....اونم اینکه یه نی نی دیگه تو راه داریم.............وای مامان قربونت بره من نه که..........خاله شهره قراره یه نی نی دیگه برامون بیاره....که الهی من قربونشون برم خیلی خوشحالم....2 تا نی نی ناز دیگه دارن به جمعمون اضافه میشن...که امیدوارم دوستای خیلی خوبی برای هم باشین....یکی مال خاله بهاره یکی هم مال خاله شهره..

اینم یه عکس همین جوری...

[ 4 اسفند 1392 ] [ 23:33 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
یه سفر یهویی+ولنتاین مبارک

سلام عزیز دردونه مامان...

جونم برات بگه از مسافرتی که چند روز پیش به اتفاق عزیز جون اینا رفتیم شهرستان که بی نهایت بهمون خوش گذشت

حالا بزار برات کامل توضیح بدم که بدونی مامانت یه چیزی که به کلش میزنه حتما باید انجامش بده...

چند روز پیش که صبح رفتیم خونه عزیز اینا...تازه نشسته بودیم که عزیز یهویی گفت دلم گرفته و میخوام زنگ بزنم به بابات تا چند روز بریم شهرستان....حالا نه به بار بود نه به دار من زودی بلند شدم و به عزیز گفتم که پس من میرم خونه تا آماده بشمنیشخند ....حالا عزیز از خنده غش کرده که هنوز ما که تصمیم جدی نگرفتیم

به هر حال من زنگ زدم به خاله شهره که زودی آماده شو که منم میرم خونمون آماده بشم که با عزیز اینا بریم مسافرت....قبل عزیز اینا من و خاله شهره آماده جلوی در بودیم...

3 روز بدون بابایی رفتیم و برگشتیم که بهمون خیلی خوش گذشت. البته جای بابایی خالی بود..خاله های من که بی شمار عاشقتن از دیدنت کلی ذوق کردن و یک دقیقه هم زمین نمیزاشتنت....شما هم تا میتونستی با بچه ها بازی کردی و خوش گذروندی...

خلاصه اینکه مسافرت با حالی بود و خوش گذشت....اینم بگم که اصلا اذیتم نکردی....الهی قربونت برمممممممممممممم من...

اینم پسر خالم علی حونه که داری باهاش صحبت میکنی مثلا...

واما روز عشقولانمون...........ولنتاین مبارک عزیز دلم...

واما از اتفاقات این روزمون که کار خاصی نکردیم....شبش خونه عمه سولماز اینا بودیم...فرداش موقع برگشتن بابایی برای من یه شاخه گل رز گرفت که بی نهایت خوشحال شدم...

برای شما هم هزار تا بوسه هدیه دادم که امیدوترم بپسندی

همین دیگه...

[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 1:15 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
خبرهای خوب و بد...پسرم بزرگ شده

سلام گل بهار نارنجم....

وسلام مخصوص به همه دوستان گلم که همیشه همراهمون هستنبغل...با اینکه من این روزا بسی فراوان تنبل شدمنیشخند ولی با این حال تنهامون نمیزارین و کنارمونین...ممنون از همتون...بوسسسسسسسسسسماچ

حرفای زیادی برای گفتن داریم که امشب تا اونجایی که میتونم برات مینویسم عزیز مامانقلب...بعد از یلدا به این ور هوای شهرمون خیلی سرد شده...بعضی روزا اصلا آدم جرات نمیکنه پاشو بزاره بیرون...البته بعضی وقتا هم هوا گرم میشه و ما هم از فرصت استفاده میکنیم و میزنیم بیرون...

عزیز دردونه منم هزار ماشالا کلی واسه خودش بزرگ و آقا شدهقلب....دیگه خیلی خوب میتونه جمله بندی کنه و منظورشو بفهمونه....پشت هر فعل منفی که میخواد به کار ببره یه نه اضافه میکنه مثلا وقتی شعر حسنیرو با هم میخونیم من میگم حسنی میای بریم حموم...آراد میگه نه میام نه میام یعنی نمیام....قربونت برم که کلی ذوق میکنیم با هم..

هر روز شلوغتر و بلاتر از روز قبل میشی ...به طوری که من بعضی وقتا واقعا کم میارمهیپنوتیزم...مخصوصا روزایی که هومن میاد خونمون که واویلا میکنینکلافه...هر چی اسباب بازی داری میارین میریزین وسط خونه و اصلا هم باهاشون بازی نمیکنین...فقط دوست دارین که بریز و بپاش کنین.گریه

تنها اسباب بازیای مورد علاقت ماشینات هستن که خیلی خوب باهاشون بازی میکنی...دوست داری روی کاغذ با خودکار شکل بکشی یا شما بگی و من برات بکشم...بغل

سه چرخه و دوچرختو بردم گذاشتم خونه آقاجون اینا...وقتی اونجاییم فقط سوار اونایی و خونرو متر میکنی.خوشمزه..عاشق این هستی که وقتی میخوایم بریم بیرون پشت فرمون بشینی و سوییچرو خاموش روشن کنی...یا اونقدر فرمونرو بچرخونی که قفل کنه....کلا عاشق خرابکاری هستی.نیشخند...الهی من خودم قربونت برم..قلببغل.

راستی از اتفاقی که برات افتاده بود بگم که خودم یادم میوفته دلم کباب میشهوقت تمام....تقریبا یه 40 روزی میشد که از درد شکم شکایت میکردی...اونم شبا موقع خواب...چند بار بردنت دکتر ولی خوب نشدی چون هزار ماشالا به جونشون تشخیص نمیدادن چیه.کلافه..تا اینکه آخرین بار که بردمت بعد از کلی آزمایش و سونو معلوم شد که سنگ کلیه داری...خدارو شکر زود دفعش کردی...ولی قربونت برم که خیلی زجر کشیدی....استرس

یعنی مردیم و زنده شدیم تا اومد و دفع شد...معلوم شد از شربت کلسیوم هایی که بهت داده بودیم باعث شده بود...خدارو شکر که برطرف شدگریه

راستی یه خبر خیلی خیلی خوب....خاله بهاره یه نی نی تو راه داره که ایشالا به سلامتی به دنیا بیاره و قدمش مبارک باشه ایشالا...هورا

فعلا همینا دیگه...

واما چند تا عکس

با اینکه کلا کم غذایی ولی وضع شیر و میوه خوردنت خوبه...

پسر گلم علاقه شدیدی به نماز خوندن داره...قبول باشه عزیز مامان

اینم همون دو چرخه ایه که آقاجون برات گرفته

قربونت برم که شدیدا دوست داری موهاتو برات کریپس بزنم

امان از دست شما دو تا شیطون

اندازه تموم دنیا دوست دارممممممممممممممممممممممممممممم

[ 13 بهمن 1392 ] [ 0:37 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
یلدا مبارک...

ما منتظر صبح شب یلداییم

دستی به دعا تا فرج فرداییم....


سلام و صد سلام به همه دوستای گلمون...یلداتون مبارک...

و یه سلام مخصوص به عزیز دردونه خودم که با برکت وجودش زندگیمونو  زیباتر کرده....عزیز دل مامان یلدای شما هم مبارک باشه ....ایشالا تا 100 بعد از این هم با هم یلداهای قشنگ و به یاد ماندنیرو پشت سر بزاریم...

و اما یلدای امسالمون ...

چون امسال اولین سالی بود که خاله سمانه جون رفته بود خونه خودشون واسه همین عزیز جون برای خاله سمانه 2 روز زودتر تحفه شب یلدا اماده کرده بود که باهم بردیم خونشون...دست مامان گلم درد نکنه که کلی زحمت کشیده بود و کلی خوراکی درست کرده بود و کادو های خیلی قشنگی براشون گرفته بود که ایشالا مبارکشون باشه....

تا تونستی اونجا با بچه ها بازی کردی و خوش گذروندی...هندونه ای هم که اقاجون زحمتشو کشیده بود و خریده بود محشر از آب در اومد....هم شیرین و هم قرمز....شبو موندیم خونه خاله سمانه اینا  و عصر فرداش برگشتیم خونمون تا اماده بشیم بریم تولد ساغر جون....

اما قبل از ماجرای تولد ساغر چند تا عکس بزارم برات از اون روز تا بقیشو بنویسم...

و اما تولد ساغر جون....

عصری که از خونه خاله سمانه اینا برگشتیم مستقیما رفتیم خونه خاله شهره اینا....آقاجون اینا و خاله بهاره اینا قبل ما رفته بودن....بعد از ما هم عمه اینا با آنا اینا اومدن ....مراسم تولد بعد از شام برگزار شد....البته یه تولد خودمونی بود که دور هم بهمون خوش گذشت....تو هومن و لیوزا کلی با هم بازی کردینو کلی با ساغر عکس انداختین....

توی تموم عکسای ساغر نشانی از تو بود که ماشالا یک دقیقه هم تنهاش نمیزاشتی...کارایی میکردی که هممون از خنده غش کرده بودیم...الهی قربونت برم که باعث شادیمونی...هندونه ای که برای امشب هم آقاجون زحمت کشیده بود مثل شب قبل شیرین و قرمز در اومد که واقعا خیلی چسبید...آقا جون گل دستت درد نکنه....

برای ساغر جون هم کادو پول دادیم تا خودش هر چی میخواد واسه خودش بگیره....

عزیز دل خاله یک بار دیگه تولدت مبارک....ایشالا تولد 120 سالگیت....بوسسسسسسسسسس

و اما شب یلدا....

عصری من و شما خونه عزیز اینا بودیم که من با خودم فکر میکردم که 2 روز پشت سر هم با هم دور هم جمع بودیم پس امشب خونه خودمون تنهاییم...داشتم آمادت میکردم که برگردیم خونمون که رفتی وایستادی جلوی عزیز و ازش خواستی که اونم با ما بیاد خونمون که من تازه اون موقع به فکرم رسید که به مامانم بگم امشب بیاین خونه ما....

از قضا عزیز جون هم موافقت کرد که بیاد ...که من بسی فراوان تعجب کردم....اخه عزیز با هزار زور و زحمت میره خونه بچه هاش...همیشه دلش میخواد که ما بریم خونشون....

ازش خواستم که پاشه با ما بیاد که موافقت نکرد...گفت شما برین دنبال خاله شهره اینا منم با آقا جون میام...که منم شما رو دادم دست عزیز اینا و خودم رفتم دنبال خاله شهره تا سریعتر برم خونه و شام آماده کنم...

زنگ زدم به بابایی و ازش خواستم تا یه هندونه گنده بگیره ....

رسیدیم خونه دیدم قبل از من بابایی به مامانش خبر داده و اونم دستش درد نکنه یه شام مفصل درست کرده...عمه اینا هم اونجا بودن...

حالا میگی مامان چرا این همه دقیق توضیح میدی....آخه سورپرایز دارم برات عزیزم

خاله شهره به زور بهم گفت تا به بابایی زنگ بزنم و ازش بخوام که هندونه نگیره...هی من میگم بابا من هندونه دلم میخواد هی اون میگه چه خبره چند روز پشت سر هم هندونه خوردن که آخرش هم اون برد و من به بابایی زنگ زدم تا نگیره....

تازه بابایی اومده بود که زنگ زدن...حالا منم که دیدم عزیز ایناس رفتم واستادم جلوی آسانسور تا مهمونامو بدرقه کنم که سورپرایزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز

آقا جون اینا برام تحفه شب یلدا آورده بودن.............کلی میوه و شیرینی و هندونه و پشمک و کادو...

حالا من میگم اینا چرا نمیزارن ما هندونه بگیریم نگو بابای گلم زحمتشو کشیده و برام آورده....قربونت برممممممممممممممممممممم

کادو هم برای آرادی از قبل پول داده بودن که براش دوچرخه گرفتم  و برای من و بابایی لباس......دستتون درد نکنه

دور هم شب خیلی قشنگی بود ....خیلی هم خوش گذشت.....ایشالا که بابا و مامان عزیزم 120 سال عمر کنن و همیشه سایشون بالا سرمون باشه....

شما و هومن هم کلی سر و صدا را انداخته بودین و کلی با هم بازی کردین....ایشالا که همیشه شاد باشین...

اینم از عکسای شب چلمون

 

[ شنبه 30 آذر 1392 ] [ 0:24 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
محرم 92...

سلام عشق مامان...

چند روزی میشد که میخواستم بیام و این پستو کامل کنم ولی اصلا وقت نمیشد...قسمت برای امروز بود...محرم امسال هم مثل هر سال توی شهرمون خیلی باشکوه و قشنگ برگزار شد...از اول محرم مراسم شاه حسین و دسته برپا بود تا خود عاشورا...

روز تاسوعا و عاشورا با عمه اینا رفتیم بیرون و کلی دسته دیدیم....برات خیلی جالب بود و از دیدنشون کلی ذوق میکردی...کلی هم نذری قسمتمون شد....خاله ام اینا هم از شهرستان اومده بودن که دور هم خیلی بهمون خوش گذشت...

واما مطالبی راجب خودمون...

پسر گلم روز به روز بزرگتر و شیطونتر میشه....هزار ماشالا از دیوار راست بالا میره...موقع حرف زدن دیگه کاملا منظورتو میفهمونی....خیلی بامزه کلماتو تلفظ میکنی....تا میتونین با هومن بازی و کتک کاری میکنین...بعضی موقعها واقعا خیلی خسته میشم و دعوات میکنم...ولی بعدش دلم برات میسوزه و با خودم میگم بزار هر کاری دلش میخواد بکنه...

وقتی سوار ماشین میشی خودت خوب میدونی که باید بری عقب بشینی....قربونت برم منننننننننننن...عاشق خونه عزیز اینایی و مدام اسمشون ورد زبونته...علاقه خیلی زیادی به لاله پارک داری و هفته ای لااقل باید یک بار بریم اونجا تا اقا سوار وسایل بازی بشه....با صدای بلندی که میخندی دنیارو برام به ارمغان میاری...

خلاصه اینکه عزیز دردونه مامان امروزا خیلی خوردنی و تو دل برو شدی....اصلا نمیخوام این روزا تموم بشن...عاشق صورت معصومتم....از بچگیت لذت میبرم....وقتی با هیجان حرف میزنی دلم میخواد برات غش کنم....

این روزا یکم بابایی حالش خوب نیس....هم معده درد داره و هم یکم بی حوصلس....ولی با این حال از محبت کردن بهمون کوتاهی نمیکنه....ایشالا که بابایی هر چه زودتر حالش خوب  بشه...برای بهتر شدنش گوسفند نذر کردم که ایشالا حالش خوب بشه و منم نذرمو ادا کنم....از همه دوستای گلمون میخوام که مارو تو دعاهاشون فراموش نکنن....

عاشقتونمممممممممممممممممممممممممممممم.....

[ جمعه 8 آذر 1392 ] [ 13:11 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
پیک نیک...

سلام عشق بی همتای مامان....

جمعه تصمیم گرفتیم یه سر بریم شهرستان خونه خاله بهاره اینا....یه روز قبلش عزیز اینا با خاله شهره اینا و خاله سمانه اینا رفته بودن....ما هم قرار شد که جمعه صبح بریم....موقع رفتن عمه سولماز و هومن رو هم با خودمون بردیم....هوا خیلی عالی بود...نه سرد بود نه گرم ...جون میداد برای یه پیک نیک حسابی...با خودم تو فکر پیک نیک بودم که خاله زنگ زد و گفت هر وقت رسیدین ورودی شهر همون جا بمونین تا ما هم بیایم تا بریم بیرون....وای بسی زیاد خوشحال شدم...از خدا هر چی میخواستم اون موقع بهم میداد....

تا ما رسیدیم دیدیم که بقیه هم رسیدن....کنار یه رودخونه قشنگ نگه داشتیم و بساطمونو پهن کردیم...واقعا هوای تمیز خیلی چسبید....من که خیلی احتیاج داشتم....شما هم تا تونستی بازی کردی و با خاله هات خوش گذروندی....خاله بهاره هم برات یه دست سوشرت و شلوار خیلی قشنگ گرفته بود....دست گلش درد نکنه...

با بقیه مردا هیزم جمع کردین و آقاجون هم یه آتیش با حال درست کرد و برامون جوجه کباب کرد که عالی عالی بود و خیلی چسبید....تقریبا دو سه ساعت موندیم و بعدش به طرف خونه حرکت کردیم

واقعا عالی بود بسی فراوان بهمون چسبید...

همین دیگه.............دوست دارم هوارتا...

اینم عکسا

اینجا قبل رفتنه که تو خونه چند تا عکس انداختیم...بابایی و آرادی و آتا

قربون هیزم جمع کردنت برم...

 

[ جمعه 17 آبان 1392 ] [ 19:05 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
روزت مبارک فرشته نازم...

[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 22:22 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
بعد از مدتها....

سلام عزیز دل مامان...

یه چند وقتی بود که اصلا وقت نمیکردم بیام و برات مطلب بزارم...کلی حرف برای گفتن هست که نمیدونم از کجا شروع کنم...این روزا کلی سرت با هومن مشغوله....کلی کتک  کاری میکنین با هم...گاهی اعصابم از صداهای نا بهنجارتون خیلی خسته میشه ولی با خودم میگم خب بچه این دیگه ....

بعضی موقع ها با هم میریم حیاط و شما تا میتونی اسکوتر سوار میشی و توپ بازی میکنی...گلهای باغچه هم بی نصیب نمیمونن از برکت وجودت...همشونو پرپر میکنی و میریزی زمین...دلم براشون میسوزه...

 

امسال نتونستیم بریم مسافرت....دلم از تو خونه موندن پوسیده...احساس میکنم همه روزا مثل همن و تکراری....گاهی وقتا خیلی خسته میشم...ولی وقتی اون صورت معصومتو میبینم تمام خستگیم بر طرف میشه...به قدری دوست دارم که اندازه نداره.

توی این یک ماهی که نبودیم یک بار رفتیم مهمونی خونه خاله سمانه اینا که خیلی بهمون خوش گذشت....خاله جون سنگ تمام گذاشته بود و کلی هم مهمون دعوت کرده بود....دستش درد نکنه....اونجا عمو رحیم به دور از چشم من شمارو برده بود بیرون و سوار موتورت کرده بود....از اون روز به این ور دیگه عشق موتور پیدا کردی....از چیزی که مامانت به شدت باهاش مخالفه و ازش متنفره....هر جا موتور و دوچرخه میبینی میدوی طرفش و گاهی وقتا هم میخوای سوارش بشی که با جیغ وداد ازش دورت میکنیم...

 

عاشق بلالی و هفته لااقل باید یک بار ببریمت شاه گلی و اونجا بلال بخوری....به قدری شیرین بلال میخوری که هر بینندهای و به بلال خوردن تشویق میکنی...گاهی وقتا هم خودم توی خونه برات درست میکنم که خیلی با مزه با اون دندونای موش موشیت با اشتها میل میکنی....میوه خوردنت بد نیست ولی تازگیا خیلی کم غذا شدی و تا یه لقمه بخوری پدر منو در میاری...

چند روز پیش هم با مهمونامون که از تهران اومده بودن رفتیم پیک نیک....یه جای خیلی با صفا و قشنگ بین 2 تا کوه که وسطش دره بود و یه رودخونه خیلی قشنگی از وسطش رد میشد...با بابایی باهم چایی ذغالی درست کردین و تا تونستی بازی و بدو بدو کردی....موقع برگشتن هم یه بارونی بارید که خیلی باحال بود....هوا عالی بود... خنک و تمیز....

این روزا بیشتر دوست داری که با بابایی توی خونه سه چرخه سواری کنین....بعد از اومدن بابایی توی خونه یه سر و صدایی بلند میشه که حد نداره....یا سه چرخه میرونی یا بابایی کولت میگیره و خونرو میگردونتت....یا هم سوار گاوت میشه و خونرو روی سرت میزاری.....از صدای خنده هات کیف میکنم...خنده هات باعث ارامشم میشن....

راستی عکسای اتلیمونم گرفتیم....من که خیلی خوشم اومد....همون عکسایی که روز عروسی خاله سمانه اینا توی باغ با بابایی انداخته بودیم....توی پست دیگه حتما میزارم برات

بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

 

 

[ جمعه 29 شهريور 1392 ] [ 16:12 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد