بستن تبلیغات

آراد نبض زندگی
آراد نبض زندگی
حس قشنگ مادری

                    


سلام عزیز دل مامان....

مامانی قربونت بره که کلی بزرگ و آقا شدی...یه مدتی میشه که یکم سرمون شلوغه و نمیتونم تند تند بیام و برات مطلب بزارم...دیگه چیزی به عروسی خاله سمانه نمونده و ما هم در حال آماده کردن مقدمات عروسی هستیم...به قدری کارام به هم ریخته که نمیدونم به کدومشون برسم...یه پامون بیرونه و در حال خرید یه پامونم تو خیاطی و مشغول انجام کارای خونه....


از پسر گلم بگم که دیگه برای خودش یه تیکه آقا شده...کمتر اذیتم میکنی و خورد و خوراکتم بهتر شده....راستی یادم رفته بود بگم که الان یه 2 هفته ای میشه که شیر خودم بازت کردم .....الهی فدای تو بشم که زیاد اذیت نکردی و از اونی که من فکر میکردم راحتتر جدا شدی...قربونت برم که دو سه روز اول یکم سختی کشیدی...قیافت که یادم میوفته دلم واسه معصومیتت کباب میشه....خب دیگه چاره ای نبود کاریه که باید میشد...


کلمه های خیلی زیادی یاد گرفتی ولی هنوز جمله سازی رو نه....عاشق حموم کردن و آب بازی هستی...علاقه شدیدی به خونه آقاجون اینا داری ...صبح که چشماتو از خواب باز میکنی اولین کلمه ای که میگی عزیزه....یعنی اینکه بریم خونه عزیز اینا....بعد از نهار حتما باید یه 2 ساعتی بخوابی و الا خیلی بد عنق میشی و کلی غر میزنی....با صدای کوچیکترین آهنگی دست میزنی و نانای میکنی...حتما منم باید همراهیت کنم....


این روزا هوای شهرمون بد جور دلگیر شده ....یه بارون و تگرگهایی میباره وحشتناک...چند روز پیش یه تگرگی باریک که عرض چند دقیقه همه جارو سفید پوش کرد....از تو کوچمون سیل روان شده بود که آدمو به وحشت مینداخت....

اینم عکسی از اون اوز....

راستی یادم رفت بگم پسرم عاشق هندونه و طالبی و توت فرنگیه....همچین با اشتها میخوره که دهن هر بیننده ای رو آب میندازه....قربونت بره مامانییییییییییییییییی....وقتی میوهای ترش باشه همچین لب و لوچه شو آویزون میکنه که از خنده روده بر میشم....

فعلا همین دیگه....عزیز دل مامان خیلی دوست دارم نه اصلا بهتره بگم عاشقتمممممممممممممم.....بازم میام و برات مطالب جدید میزارم....

از همه دوستامونم که تو این مدت با کامنتای قشنگشون برامون یادگاری گذاشته بودن و فراموشمون نکرده بودن صمیمانه تشکر میکنم و براشون روزای خوبی رو آرزو میکنم....

دوستون داریمممممممممممممممممممممممم

 


سلام عشق و زندگی مامان....

عزیز دلم دومین قرارمون با دوستای وبلاگیمون به دعوت عاطفه جون مامان الای بود که تو پارک منظریه گذاشته شده بود....

اولش چون یه کم کار داشتم فکر نمیکردم که بتونیم بریم...ولی تا عصر شد ناخداگاه تموم کارا تموم شدن و من هم از بابایی خواستم که ببرتمون سر قرارمون...

کسایی که اومده بودن عبارت بودن از:

شهرزاد جون و نی نی نازش آراد جون.

عاطفه جون و دختر شیطونش الای.

نازیلا جون و علی اصغر جون.

عمه سولماز و هومن جون...

من و تمام عشقم آراد.

پارک منظریه جای خوب و قشنگی بود که ما اولین بار بود که رفته بودیم...دست عاطفه جون درد نکنه که باعث شد اونجارو هم ببینیم...شهرزاد جون هم وسایل چایی و تنقلات اورده بود که دور هم یه پیک نیک کوچولو راه انداختیم...شهرزاد جون ممنون.

و اما اینم از عکسا..

اینجا قبل از رفتنه که ارادی داره بستنی نوش جان میکنه و همه جاشو بستنی کرده...نوش جونتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اراد و علی اصغر....

هومن....آراد.....علی اصغر

الای.....هومن.......آراد........علی اصغر

اینم از آراد کوچولو...


  

سلام به همه مامانای گلمون....میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا(س)و روز مادر و روز زن مبارک همه مامانای گلمون باشه....

سلام مخصوص هم به تنها دلیل بودنم آراد جون که با اومدنش مادر نام گرفتم...مرسی عزیز مامان...مرسی از حضور گرمت...خدایا هزاران هزار بار شکرتتتتتتتتتتتتتت که این فرشته رو به من دادی که به یمن بودنش مادر نام بگیرم........خدایا ممنوممممممممممممممم ازت...

                       

 




لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




سلام به همه دوستان گلمون....امیدوارم که حالتون خوب باشه...

این یه پست ویژه هستش برای دعوت به یک ملاقات وبلاگی....میخواستم به دوستایی که تبریز زندگی میکنن پیشنهاد بدم تا با هم یه دیداری داشته باشیم...هم بیشتر با هم آشنا بشیم و هم اینکه نی نی هامون با همدیگه از نزدیک آشنا بشن....

نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظراتتون برام بگین تا یه جاییرو به اتفاق انتخاب کنیم و با هم دیدار داشته باشیم....

البته من یه جایی رو مدٌٍ نظرم هست....ولی دوست دارم با هم مشورنت کنیم....جای پیشنهادی من شهر بازی لاله پارک....نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست دارین با هم ملاقات داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟

در ضمن اگه دوست داشتین میتونین به دوستای خودتون که ما نمیشناسیم هم این پیشنهادو بدین...

 

پیشنهادات دوستان......

پیشتهاد من:شهر بازی هتل لاله.

پیشنهاد عاطفه جون(مامان الای):پارک منظریه.

پیشنهاد رقیه جون(مامان ال آی):پارک سر پوشیده میر داماد.

پیشنهاد شهرزاد جون(مامان آراد):براش فرقی نداره.

پیشنهاد شهره جون(مامان سویل و آراز):براش فرقی نداره.

پیشنهاد خاطره جون(مامان آیدا):چون تبریز زندگی نمیکنن هر جارو ما بگیم.

ادامه خواهد داشت.....

قرارمون جمعه6 اردیبهشت ساعت 5 شهربازی هتل لاله..........

آدرس شهربازی:میدان شهید فهمیده به طرف اتوبان...پشت پارک قارتال....طبقه آخر هتل لاله...داخل مجتمع تجاری هتل لاله که بشین با پله برقی بیاین طبقه بالا....از هر کی بپرسین نشون میدن...

راستی خانومایی که زودتر تشریف میارن...داخل شهربازی صندلی و میزهایی به شکل قارچ هستن که اونجا میتونن منتطر بمونن..


سلام جگر گوشه مامان...

عزیز دلم دیروز تولد هومن (پسر عمت) دعوت بودیم...تولد 2 سالگیش....هومنیییییییییییییییی تولدت مبارک...ایشالا تولد 120 سالگیت...

قرار شده بود یه تولد خودمانی گرفته بشه...واسه همین برای شام دعوت شده بودیم...قرار بود تولد بعد از شام برگزار بشه...ما هم عصری لباسامونو پوشیدیم و آماده شدیم تا بریم تولد...همین که وارد خونه عمه اینا شدیم از دیدن بادکنکا اونقدر ذوق کرده بودی که به غیر از بادکنک چشمت هیچ کسو نمیدید...هر چقدر توان داشتی با هومن بادکنک بازی کردین....

به غیر از ما آتا اینا و عزیز جون اینا و خاله شهره اینا هم بودن که دور هم یه تولد کوچولو گرفتیم...به شما و هومن که خیلی خوش گذشت...

با صدای هر آهنگی که پخش میشد وسط خونه نانای میکردین و کلی ذوق میکردین...خلاصه همرو همچین به خودتون مشغول کرده بودین که اصلا نفهمیدیم کی ساعت شد 12 که یواش یواش آماده شدیم تا برگردیم خونمون...

برای هومن هم کادو پول دادیم تا خودشون هر چی دوست داشتن بگیرن...هومنی یه بار دیگه تولدت مبارک...

شب خوبی بود...به آرادی که خیلی خوش گذشت...از ذوقش شام درست و حسابی هم نخورد...فقط تا تونست بادکنک تروکوند و نانای کرد....قربون پسر خوبم برم که به تولد دوستش کلی شور انداخته بود....

عزیز دلم انش الله دلت همیشه شاد و لبت همیشه خندون باشه....دوست دارممممممممممممم اندازه تموم دنیا..........


سلام عش بی همتای مامان...

عزیز دلم هوای بهاری جون میده واسه بیرون رفتن و گردش....این روزا اصلا دلم نمیخواد که توی خونه بمونم...بیشتر دلم میخواد با هم بریم پارک و پیک نیک...دلم میخواد تا هوا گرمتر نشده بیشتر از هوای آزاد لذت ببریم...چند روز پیش تصمیم گرفتیم یه سر بریم لاله پارک تا هم کمی بگردیم و خرید کنیم و هم این که شمارو ببریم شهر بازی....بعد از اینکه خریدامونو کردیم رفتیم داخل شهربازی و تا میتونستی بازی کردی...قربونت برم ...خوشحالم از شاد بودنت...

تا میتونستی توی شهر بازی" بازی کردی و ما هم از دیدنت کلی ذوق کردیم...اولش از بعضی از وسایلای بازی میترسیدی ولی رفته رفته ترس ریخت و اونجارو گذاشته بودی روی سرت...برای خودت این ور و اون ور میدویدی و آواز میخوندی...با موزیکی که داشت پخش میشد دست میزدی و نانای میکردی...طوری که توجه همرو به خودت جلب کرده بودی...

راستشو بخوای خودم بیشتر از تو از اونجا رفتن لذت بردم...چون علاوه بر وسایل بازی برای بچه ها کلی بازی و وسایل هستش که بزرگترارو بیشتر مشغول میکنه...جای خیلی با حالیه...

داخل شهربازی رو طوری درست کردن که شبیه جنگله و از هر حیوونی ماکتشو گذاشتن ...آراد هم با دیدن هر حیوونی میرفت بغلش میکرد و یه بوس آبدار ازشون میگرفت...کلی واسه این کارش خندیده بودیم...آدمایی که از کنارمون رد میشدن و این صحنه رو میدیدن کلی ذوق میکردن و قربون صدقت میرفتن...الهی مامان قربونت بره...

2-3 ساعتی که اونجا بودیم کلی کیف کردیم و عشقم تا تونست بازی کرد...موقعی که میخواستیم برگردیم  به هیچ عنوان رضایت نمیداد که برگردیم...با کلی دوز و ترفند راضیت کردیم تا بیای بیرون..روز خوبی بود...خوشحالم که بهت خوش گذشت...

تصمیم گرفتم از این به بعد لااقل هفته ای یکبار ببرمت اونجا...

عزیز دلم تا میتونی بازی کن و از دوران بچگیت لذت ببر...تا میتونی انرژی تو تخلیه کن...مامانی در خدمتته که همیشه شاد باشی و کودکی کنی....دوست دارم اندازه تموم دنیاااااااااااااااااااااااااا


سلام پسر طلای مامان...

عزیز دلم بالاخره تعطیلات نوروز هم تموم شد ...شکر خدا تعطیلات خوبی بود و کلی انرژی کسب کردیم...توی این چند روز تا تونستیم خوردیم و خوابیدیم و استراحت کردیم...دیگه باید یه تکونی به خودمون بدیم و تنبلیرو بزاریم کنار و خودمونو واسه کار و تلاش آماده کنیم...

عزیز دل مامان بعد از مسافرتمون به همدان یه چند روزی خونه بودیم تا اینکه به خاطر کار عمو علی تصمیم گرفتیم بریم شهرستان...تا هم عمو علی به کارش برسه و هم اینکه ما سری به خاله بابایی بزنیم...خونه خاله بابایی یه حیاط داشت که کلی اونجا با هومن بازی کردین و خوش گذروندین...

خدارو شکر هوا هم عالی بود و آفتاب در اومده بود ..منم از فرصت استفاده کردم و آستیناتو کامل داده بودم بالا تا کمی بدنت آفتاب بخوره...پوست دستت قشنگ در اثر آفتاب برنزه شده که اولش من فکر کردم از بس که توی باغچه بازی میکردی چرک شده ولی بعدش که حمومت کردم دیدم آفتاب سوزونده...بعد از ظهر هم رفتیم بازار و کلی سوغاتی گرفتیم...

موقع برگشتن هم کنار جاده نگه داشتیم کلی توپ بازی کردیم که خیلی بهمون خوش گذشت...تو هومن هم تا تونستین بدو بدو کردین...مگه از بازی کردن سیر میشدین....با کلی جیغ و گریه سوار ماشینت کردم و برگشتیم خونه...

واسه سیزده بدر هم قصد نداشتیم که جای خاصی بریم ...چون نه عزیز اینا بودن که با اونا بریم نه آنا اینا...خاله شهره اینا هم با عزیز اینا رفته بودن شهرستان تا با عموم اینا با هم برن برای سیزده بدر...ما و عمه سولماز اینا تنها مونده بودیم تبریز...

اول تصمیم گرفتیم که بریم یه پارکی که کمی بچه ها بازی کنن...ولی بعد به پیشنهاد بابایی تصمیم گرفتیم که ما هم با هم بریم پیش عزیز اینا...واسه همین کوله بارمو بستیم و صبح 13 حرکت کردیم...نزدیکیای ظهر بود که رسیدیم...

اینجا پفیلارو ریختین توی منقل و بعدش میخورین....

قبل از ما خاله بهاره اینا هم اومده بودن که جمعمون جمع شده بود...حدودا 20 نفر بودیم که دور هم خیلی بهمون خوش گذشت...تا بابا اینا بساط نهارو آماده کنن ما هم کلی توپ بازی کردیم و بچه ها هم آتیش سوزوندن...

آراد تا میتونست با بچه ها بازی کرد و سر صورت و لباساشو کثیف کرده بود..منم کاری باهاش نداشتم تا بچه م تا میتونه بازی کنه و لذت ببره...طفلکی بچه ها از بس توی آپارتمان میمونن که یه آفتاب هم نمیبینن..واسه همین بیشتر از همه واسه آراد خوشحال بودم که از هوای آزاد لذت میبرد...

اینجا هم لیوزا داره با در بطری نوشابه بهت آب میده...امان از دست شما..

یه خراب کاریایی میکرد که واقعا دیدنی بودن...یه چوب اندازه من گرفته بود دستش و زمین نمیزاشت...همه اش میترسیدم که بخوره زمین و چوب بره تو چشمش که آخر سر با کلی نقشه چوبو ازش گرفتم...

با لیوزا کلی کیف کردن وتا میتونستن شلوغی کردن...واسه نهار هم بابا اینا یه کباب خوشمزه درست کردن که که واقعا مزه داد بهمون...

باغی که رفته بودیم مال فامیل زن عموم اینا بود که جای خیلی با صفا و قشنگی بود...بعد از نهار هم من و بابایی رفتیم و کلی سبزی چیدیم که با دوغی که برده بودیم برای عصرونه یه آش دوغ خیلی خوشمزه درست کردن که جای همه خالی خیلی چسبید...

بعد از ظهر هم کلی توپ بازی کردیم و کلی خوراکی خوردیم...

روز خیلی خوبی بود و کلی بهمون خوش گذشت...مخصوصا آرادی که از بس بازی کرده بود که موقع برگشتن دیگه نایی براش نمونده بود و تا رسیدیم خونه تا خود ظهر گرفت خوابید...

از بابت اینکه بچه ها بهشون خوش گذشته بود و بازی کرده بودن خیلی خوشحال بودم ....آرادم کلی خوش گذرونی کرده بود...کلی حموم آفتاب گرفته بود....همه جای صورتش سیاه و کثیف شده بود که با دیدنش کلی کیف میکردم...

تعطیلات خوبی بود...به ما که خوش گذشت شکر خدا....امیدوارم برای همه خوب بوده باشه و همه لذت برده باشن...

مثل اینکه این پست خیلی طولانی شد...البته کلی مطلب و عکس بود که دیگه خسته شدم از نوشتن....

برای همه سال خوبی رو آرزو میکنم....شاد باشین دوستای گلمممممممممممممم

بعدا نوشت:ولی حیفم اومد بقیه ی عکسارو نزارم واسه همین میزارم ادامه مطلب....


سلام عشق مامان....

و سلام به همه دوستای گلمون...حالتون خوبههههههه؟امیدوارم همیشه خوش و سر حال باشین...دوستون داریم فراوان....

و اما مسافرت اولین روز سال جدیدمون....یکم فروردین توی خونه بودیم که خاله بهاره اینا اومدن برای عید دیدنی خونمون...بعد از اونا هم عزیز اینا با خاله شهره اینا اومدن....نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم که به پیشنهاد عمو حجٌٍٍت (شوهر خاله بهاره)تصمیم گرفتیم یه مسافرت 2-3 روزه بریم همدان...در عرض 3 ساعت همه آماده شدیم و حرکت کردیم ...آتا و آنا اینا رو هم با خودمون بردیم...به قدری این تصمیم و حرکت  آنی بود که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم همدان...مسافرت با حالی بود...

صبح روز دوم فروردین چند ساعت بعد از ما خاله سمانه اینا هم به ما ملحق شدن...بعد از خوردن صبحانه و بازدید از مقبره عین القضات همدانی تصمیم گرفتیم قبل از همدان گردی اول بریم غار علی صدر...قربون عظمت خدا برم که چه چیزا خلق کرده...ما اولین باری بود که میرفتیم همدان...واسه همین برامون خیلی جالب بود مخصوصا غار علی صدر...

از هوای حاکم توی غار واقعا احساس آرامش میکردم...گل پسر مامانی هم که دست از سر عمو رحیم بر نمیداشت...بیچاره از دست آرادی یه لحظه آرامش نداشت...ولی خداییش عمو رحیم هم خیلی دوست داره و کلی باهات بازی کرد...عمو رحیم گل شرمنده محبتاتیم...

توی علی صدر واقعا بهمون خیلی خوش گذشت...فقط یه مقدار هوا سرد بود که اونم یه جورایی تحمل کردیم...عصری دوباره برگشتیم همدان و یه جای خیلی خوبی اجاره کردیم و شب اونجا موندیم...

واما روز سوم فروردین که مصادف بود با تولد مامانی همگی با هم رفتیم دهکده توریستی گنج نامه ....البته قبل از رفتن به گنج نامه یه سر رفتیم مقبره ابن سینا و بعد از بازدید اونجا رفتیم گنج نامه....با اینکه از جشن و کیک و بزن و برقص خبری نبود ولی از اینکه همه عزیزانم کنارم بودن یکی از بهترین تولد های زندگیم بود...مرسی از حضور همه که واقعا باعث قوت قلبم بودن.

...وقتی که بابایی میخواست تولدمو بهم تبریک بگه و بوسم کنه آرادی زودی اون لبای نازشو آورد جلو یه بوس جانانه بهم داد که اون موقع احساس کرد تموم دنیارو بهم دادن....عاشقتم عزیز مامان


خدارو هزاران هزار بار شکر که با وجودت گرمای زندگیمون بیشتر کردی....وجودت بهم آرامش میده....مرسی از بودنت...

نهارو هم سلطانیه خوردیم و کمی هم اون ورارو گشتیم و دوباره اومدیم داخل شهر...یه مقدار خرید داشتیم که انجامشون دادیم...از همدان خیلی خوشم اومد...مغازه های صنایع دستی داشت که واقعا آدم با دیدنشون سر ذوق میومد...چند تا صنایع دستی واسه خونمون گرفتم و دوباره برگشتیم محل اسکانمون....

و سر انجام روز چهارم فروردین بعد از خوردن صبحانه به طرف تبریز حرکت کردیم...برای نهار تو شهر ابهر نگه داشتیم و توی یکی از پارکای ابهر یه نهار خیلی خوشمزه خوردیم و بچه ها هم توی شهر بازی اونجا کلی بازی کردن....آراد از بس این ور و اون ور دویده بود که قبل از سوار شدن به ماشین گرفت خوابید و نزدیکای تبریز از خواب بیدار شد....

رسیدیم که تبریز از مامان اینا خواستیم تا برن خونه و ما هم بریم شام بگیریم برگردیم...میخواستیم بریم از جگر پزمون جگر بگیریم که از شانسمون بسته بود واسه همین رفتیم کباب گرفتیم و برگشتیم خونه عزیز اینا ...بعد شام همه رفتن خونه خودشون و ما هم برگشتیم خونه خودمون...

مسافرت کوتاه مدت ولی خیلی خیلی خوبی بود ...به ما که خیلی خوش گذشت...خدارو شکر که به سلامتی رفتیم و برگشتیم...الهی که همه مسافرا به سلامتی به مقصدشون برسن...انش الله که به همه خوش گذشته باشه...برای همگی سال خوبی رو آرزومندم....

امیدوارم سال جدید برای همه سالی باشه توام با سلامتی و شادابی....هر کی هر خواسته ای از خداوند داره به خواسته اش برسه...گل خنده همیشه روی لبانتون شکفته باشه....

دوستون داریم...


بعدا نوشت:عصری رفتم خونه عزیز اینا ...بعد از چند دقیقه بابایی هم که بیرون بود اومد اونجا...بعد همو علی هم اومد...یه جورایی احساس میکردم همگی مشکوکن ولی با خودم میگفتم لابد من اینجوری فکر میکنم...بعد از شام عزیز و خاله شهره رفته بودن توی اتاق که یه جورایی بهشون ظنین شدم...تا من رفتم توی اتاق عزیز اومد بیرون و بعد از چند دقیقه مارو صدا کرد ...تا اومدم بیرون همگی یهویی دست زدن....تازه 2 زاریم افتاد...بابایی سورپرایزم کرده بود و برام یه تولد کوچولو گرفته بود...

البته اینجای کیکو آرادی دست کاری کرده بود...نیشخند

وای که چقدر ذوق زده شدم....میگم چرا اینا مشکوک میزننا....نگو برام تولد گرفتن و خودم خبر ندارم...شب خیلی خوبی بود... عزیز و خاله جون هم دستشون درد نکنه که برام کادو های خیلی قشنگ گرفته بودن...از اینجا از همشون تشکر میکنم ...ایشالا که زنده باشین...لیاقت داشته باشم بتونم جبران کنم....

دوستون دارممممممممممممممممم....

اینم از گلهایی که بابایی برام گرفته بود....مرسی عزیز دلم...خیلی دوست دارم...



سلام عشق مامان....

عزیز دلم سال نو مبارک باشه...امیدوارم سال خوبی برای همه ملت عزیزمون باشه....سالی باشه پر برکت و توام با سلامتی و رزق روزی فراوان...لبات همیشه خندون باشه عزیز مامان...همه شادیهای عالم نصیب اون دل مهربونت باشه....امیدوارم سال 92 سال خوبی برامون باشه...الهی آمین

عزیز دلم سال 91با تمام خوبیا و بدیاش جاشو به سال 92داد...بعضیا از کنارمون رفتن و بعضیای دیگه هم پیشمون اومدن....سالی که گذشت در کل سال خوبی برامون بود...خدارو شکر....امیدوارم سال جدید هم سال خوبی برای هممون باشه...

از چهار شنبه سوریمون برات بگم که خیلی بهمون خوش گذشت...عصری سه نفری رفتیم بیرون تا آخرین خریدامونم که شامل بود از خرید چهار شنبه سوری و میوه و شیرینی رو هم تموم کنیم برگردیم خونه عزیز اینا...حالا بماند چقدر خسته ام کردی....نامزد خاله سمانه هم با خوانوادشون اونجا بودن که واسه خاله جون عیدی آورده بودن...و از اونجایی که جمعمون جمع بود خیلیییییییییییییییییییی بهمون خوش گذشت...آقاجون توی حیاطشون آتیش روشن کرده بود که کلی دور آتیش بزن و برقص کردیم...و در کل شب خوبی بود...الهی شکرت

اینم از عکسای چهار شنبه سوری....این سفره هفت سین خاله سمانه س که براش آورده بودن...

 

و بالاخره عید امسال....با اینکه مامانی از چند روز قبلتر کاراشو تموم کرده بود ولی با این حال تا خود تحویل سال توی خونه در حال کار کردن بودم...شما هم که ماشالا خونرو گذاشته بودی رو سرت...از بس شلوغی کرده بودی که رمقی برام نمونده بود...

موفع تحوبل سال تو خونه خودمون بودیم و منم دقیقا تو دقیقه نود سفره هفت سینمونو چیدم...بعد رفتیم خونه عزیز اینا برای تبریک سال نو...خاله بهاره و خاله شهره اینا هم اونجا بودن ....از همشون عیدی گرفتیم که خیلی حال داد...دست همگی درد نکنه...از اونجا هم رفتیم خونه آتا اینا...

شام برگشتیم خونه عزیز اینا و بعدشم خونمون...روز خوبی بود...امیدوارم تمام روزای سالمون به همین خوبی باشه...الان هم که دارم این مطالبو مینویسم شما و بابایی در خواب ناز هستین...قربون هر دوتاتون برم که عاشفانه دوستون دارم...

اینم چند تا عکس از اولین روز سال جدیدمون...

این سفره هفت سین خونه خودمونه...

عاشفتممممممممممممممممم...برات بهترین بهترینارم آرزو میکنم...از خدای بزرگ تمنا دارم که گل خندرو همیشه توی دل و روی لبات شکفته نگه داره....

مامان اندازه تموم دنیا دوست داره....

                      


سلام بهار زندگیم....قلب

قربونت برم عزیز دردونه مامان.ماچ..توی این پست میخوام عکسهای آتلیتو برات بزارمهورا....25 اسفند رفتیم آتلیه و با کلی دردسر چند تا ازت عکس گرفتیم.خوشمزه..حالا بماند که چه بلاهایی سرمون آوردیآخ...امروز عصر که اومدم خونه بابایی گفت که از عکاسی زنگ زدن و گفتن عکساتون آمادستمژه...کلی تعجب کردم.تعجب..آخه سابقه نداره به این زودی عکسا آماده بشن.ابرو...به هر حال...ما هم رفتیم و عکسای نازتو گرفتیم...بغل

بفرما اینم از عکساماچ...فقط چون فلش مموری نبرده بودم نتونستم فایل عکساتو بگیرمچشمک...واسه همین چون اسکنر هم نداریم با دوربین از عکسات عکس گرفتم...زبان

اگه کیفیتشون خوب نیست معضرت عزیزمخجالت...در اسرع وقت که فایلارو گرفتم با کیفیتتر برات میزارم..ماچ.

عاشقتممممممممممممممممممممممممم

راستی عزیز دل مامان فردا چهار شنبه سوریه....با کلی مطلب و عکس داغ بازم میام و برات پست میزارم..فعلا تا بعد...


سلام عسل مامان...قلب

توی این پست فقط اومدم تا عکسای خریدهایی که برات کردمو بزارمبغل...پیشاپیش عیدت مبارکککککککک.ماچهورا..لباسای نو هم مبارکت باشنماچ...ایشالا به سلامتی ازشون استفاده کنیقلب...مامانی اندازه تموم دنیا دوست داره و برات بهترینارو آرزو میکنه....بغل

اینم از عکسا....مژه

و در آخر یه عکس خیلی ناز از آرادیییییییییییییییییییی برای حسن ختام این پستمون...عاشقتممممممماچماچ


سلام نفس ماماننننننننننننننننننننننننن....قربون شکل ماهت برم عزیز دلمممممممممم...

دیگه چیزی به اومدن بهار نمونده....من که عاشق فصل بهارممممممممممممم...از الان دارم بوی خوششو احساس میکنم...درسته هنوز هوا سرده و جانانه هم برف باریده ولی بازم هوا هوای بهارو نوید میده...تقریبا تمام کارامو انجام دادم ..فقط مونده دوباره یه دستی به سر و روی خونه بکشم ....با وجود وروجکی مثل شما خونمون که تمیز نمیمونه...

قربونت برم که کلی برات خرید کردم و البته بازم تصمیم دارم که یکی دو قلم لباس هم خریداری کنم برات نمک زندگیم...

بالاخره وقت آتلیه هم گرفتیم...واسه 25 اسفند...قراره هم تکی از شما عکس بگیرن و هم من و بابایی از خودمون ....راستی برات یه تنگ گرفتم با 3 تا ماهی خوشگل...وقتی به حرکت ماهی ها نگاه میکنی هر چی عقل و هوش داری میرن هوا...اونقدر ذوق میکنی که اون موقع میخوام درسته قورتت برم..

مامان فدای ذوق کردنات....همیشه شاد باش و بخند عزیز دلم...

اینم تنگ و ماهی هایی که برات گرفتم..

الان یه چند روزی هم میشه که کلمه عزیز رو خیلی قشنگ تلفظ میکنی...عزیز با شنیدنش اونقدر قربون صدقت میره که تمومی نداره...خلاصه اینکه عزیز دل مامان هزار ماشالا هر روز بیشتر از روز قبل تو دل بروتر میشی و مامان رو عاشقتر میکنی....

به قدری برام عزیزی قلبو دوست دارم که حد و مرز نداره...دلم میخواد تا میتونم برات خرید کنم و خوشی های دنیارو بریزم جلوی پاهات...بابایی هم مثل خودم عاشق اینه که بریم و برات خرید کنیم...ذوق میکنه وقتی از دستت میگیره و با هم میریم بیرون...

مامان و بابا تموم دنیا دوست دارن ..عزیزم اینو هیچ وقت فراموش نکن که تو تموم هستیه مامان و بابایی...و تا اونجا که میتونیم در خدمتتیم و برای خندیدن اون دل مهربون و لبای خوشگلت هر کاری که بتونیم میکنیم...

قربون خواب معصومتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت


سلام عزیز دردونه مامان.....

چند روز پیش خاله مینا قلب(دوست مامانی) با دخمل نازش قلباومده بود خونمون....اگه میدیدی چه بلاهایی سر آیتن جون آوردی.چشمک.من و خاله مینا غش کرده بودیم.زبان..از بس که شلوغی یه جا بند نمیشدی و سر و کول طفلک آیتن بالا میرفتیچشم..اونم هاج و واج تماشات میکردمتفکر...لابد تو دلش داشت میگفت پسر جون دست از سرم بر دار...نیشخند

قربون شیطنات برم من که کلی بهم انرژی مثبت میدیبغل...درسته بعضی وقتا به سیم آخر میزنم ولی با این حال بازم عاشقتمماچ...وقتی خوابی دلم برای شیطنتات تنگ میشه..چشمک.وقتی هم بیداری و داری آتیش میسوزونی دلم برای دست و پاهات میسوزه که این همه حرکتشون میدی.استرس..

عاشقتمممممممممممممم عسلکم....ماچ

گاهی وقتا کارایی میکنی که واقعا نگرانت میشم.استرس..مثلا یه نمونه اش این که به راحتی خونه عزیز اینا میری روی مبل و از اونجا هم تشریف میبری روی اپنتعجب ..همه اش نگرانم که خدایی نکرده از اونجا بیوفتی زمینآخ..ولی مگه میتونم از اونجا رفتن منصرفت کنم..متفکر.

یه کاری هم که یاد گرفتی موقع عصبانیت انجام میدیعصبانی اونم اینه که میری و از اون کسی که ناراحت یه نیشگون جانانه میگیری که آخ طرفو در میاریگریه...نکن مامانم ناراحت...عیبهنیشخند

خلاصه عزیز دل مامان تمام وقتم پر شده از آرادیییییییییییییییییییییی.بغل...مامانی قربون آرادش بره که تمام دنیاشهقلب...عزیز دل مامان تا میتونی بچگی کن و از دنیای بچگیت لذت ببر.ماچ..مامانی دربست در اختیارته تا فرامینتو اطاعت کنهماچ....دوست دارم اندازه تموم دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااا...قلب


سلام بهونه زنده بودنم...

عزیز دل مان ولنتاین مبارک.بغل..آخه تو عشق مامانیقلب...واسه همین این روز بیشتر به شما تعلق داره و صد البته به بابایی که عشق دیگه مامانهقلب...عزیز دلم ولنتاین شما هم مبارکماچ...ایشالا 100 سال دیگه همین روز با هم جشن ولنتاین بگیریمبغل..زندگیمون مثل همیشه سرشار از عشق و شادی باشه..قلب.خدایا شکرت به خاطر 2 تا عشق زیبایی که بهم دادی.قلب..انش الله که لیاقت داشته باشم و بتونم همیشه عاشقشون بمونم...دوستون دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم....ماچماچماچ

واما از اتفاقات امروز که اتفاق خاصی نیفتادنیشخندفقط عصری خاله مینا(دوست مامانی)قلببه همراه دخمل نازش آیتن جون قلباومدن خونمون...بعد خاله سمانه قلبهم اومد...بابایی هم که اومد و صد البته با دست پر جمعمون جمع شد.بغل..بابایی واسه مامانی به مناسبت این روز قشنگ یه ادوکلن خریده بود که مامانیرو بسی خوشحال کردمژه...بابایی جون جونم دست گلت درد نکنه..ماچ.

اینم از ادوکلنم...

وبعد از اینکه عمو جواد(شوهر خاله مینا)هم اومد شام همگی رفتیم بیرون...یه جگر پز معروفی داریم که جگراش حرف نداره...رفتیم اونجا و جگر زدیم به بدن که خیلییییییییی چبسید...خوشمزه

اینم از روز عشقولانه ما....قلب

دوستون دارم اندازه تموم دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....ماچماچماچماچ

 




صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد