آراد نبض زندگی
حس قشنگ مادری
قالب وبلاگ

سلام شکوفه گیلاسم...

خوب و خوشی عزیز دلم؟انش الله که همیشه شاد و خرم باشی....غم به اون دل مهربونت پا نزاره و لبات همیشه به گل خنده شکوفا باشه...

عزیز دلم ایلمان جون پسر دوست عزیز من فرزانه جونه...یه پسمل کپل و خیلی دوست داشتنی و البته بی نهایت شکمو و غرغرو...الهی من قربونش برم که کلی کیف میکنم وقتی میبینمش...با اینکه اصلا رابطه خوبی با هم ندارین ولی کاری هم به کار هم ندارین...

ایلمان جون برعکس شما به خوردن خیلی علاقه داره و من کلی حسرت میخورم وقتی شما 2 نفرو کنار هم میبینم که ایلمان جون با اشتها غذا میخوره و تو اصلا محل به غذا محل نمیزاری...البته هزار ماشالا به ایلمان جون...انش الله که از چشم بد دور باشه...

چند روز پیش با خاله فرزانه اینا پیک نیک رفتیم بیرون...رفتیم پارک قارتال که فاصله کمی باهامون داره...یه پارک واقعا زیبا و عالی...

برعکس وقتهایی که همدیگرو میبینین اصلا با هم را نمیاین اون روز خیلی خوب با هم بازی کردین و خوش گذروندین...

این ایلمان کپل بد اخلاق خاله اونروز کلی خندید و کلی هم بهم بوس داد که هممون کلی تعجب کرده بودیم...انگار یواش یواش دیگه داریم با هم مهربون میشیم...بوسسسسسسسسسسسسسسس

خلاصه که بعد ظهر خوبی بود...مرسی خاله فرزانه عزیز و ایلمان نمکم...

اینم چند تا عکس از اون روز...

 

اینم ایلمان کپل خاله...

 

 

وخاله فرزانه جون...

 

 

[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 1:44 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام عسل مامان...

 

سلام به همه دوستای گلمون که همیشه همراهمون هستن و تنهامون نمیزارن....خوبین؟ خوشین؟ ما هم

شکر

خدا عالیه عالی هستیم...

 

پسر گلم دیگه بزرگ و آقا شده...کللی هم شیطون شده ...

 

از هوشش هم که هر چه قدر بگم کم گفتم...هزار ماشاالله...ویه هزار باریکلا هم به

زبونش که هر روز

 

شیرینتر از روز قبل میشه...یه جملاتی استفاده میکنه که واقعا بعضی مواقع جای بسی تفکر

داره..

گل پسرم دوست داره خودش لباساشو انتخاب کنه موقعی که میخوایم لباس بگیریم یا آماده

بشیم بریم

بیرون...انصافا هم سلیقش حرف نداره...کشیده به مامانش

 

اصلا زیر بار حرف زور نمیره...با اینکه ما ترک زبانیم و توی خونه کاملا ترکی صحبت

میکنیم

 

ولی بعضی کلماتو فارسی بیان میکنه...از پسر عمش هومن یاد گرفته...مثلا وقتی نمیخوام

کاریرو

 

انجام بده با حرص به من میگه چرا نباید اینکارو بکنم...حالا بیا حالیشون کن چرا؟؟؟؟؟؟؟

 

خیلی خیلی هم مهربونه...ولی خدا نکنه یکی حرصشو دربیاره که اونموقع

دیگه کسی

 

جلودارش نیس

 

بعضی موقعها از بس بوسم میکنه که واقعا کلافه میشم...ولی با این حال

 

برام بی نهایت لذتبخشه

 

خلاصه که میخواستم شرح حالی از پسرم بگم و بریم سر اصل مطلب...

 

واون هم در مورد پیک نیکیه که چند روز پیش دسته جمعی رفته بودیم...

 

خالم اینا از شهرستان مهمونمون بودن که به اتفاق اونا و خاله هات و عزیز

 

اینا رفتیم بیرون....یه کمپ خیلی باحال...

 

بینهایت بهمون خوش گذشت و کلی انرژی گرفتیم...عشقم آرادم هم تا

 

تونست بازی کرد و لذت برد

 

همه در اختیارش بودن تا بهترین لحظه ها و دقیقه هارو براش رقم بزنن..

 

مرسییییییییییییییییی از همه...

 

جایی که رفته بودیم یه کمپ بود توی هروی که جای بی نهایت قشنگی

 

بود...

یه جای جنگلی که یه رودخونه هم از وسطش رد میشد...کلی هم وسایل

 

تفریحی و بازی برای بچه ها داشت که کلی بچه ها ازشون استفاده

 

کردن و لذت بردن....

 

موقع برگشتن هم اراد از بس که بدو بدو کرده بود توی ماشین از خستگی

 

بی هوش شد...

 

خلاصه که روز قشنگ و به یاد موندنی بود...

 

واما عکسامون...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 19 خرداد 1393 ] [ 0:39 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام عزیز دل مامان...

خوبی عزیز دلم؟مطمئنا بعد از یه روز باحال و خوب حتما حالت خوبه خوبه....الان که دارم این مطالبو مینویسم شما توی یه خواب نازی...

 

چند روز پیش تصمیم گرفتیم که یه سر بریم خونه خاله سمانه اینا تا یکی دو روزی کنار هم باشیم و باهم بریم پیک نیک...بعد از مدتها یه سفر دو روزه خیلی بهمون چسبید...مخصوصا با کسایی که واقعا از ته دل دوست دارن و شما با در کنارت بودنت لذت میبری..

 

شب اولی که خونه خاله سمانه اینا بودیم تا صبح اصلا نخوابیدیم...کلی باهم تفریح کردیم و بگو و بخند...سر اسم و شهرت بازی کردن کلی خندیدیم و با اداهایی که تو پانتومیم از خودمون نشون میدادیم دیگه روده بر شده بودیم...شب باحالی بود واقعا...

 

شما رو هم که نگو کلی با عمو کریم و عمو رحیم بازی کردیوووو اونا هم تا میتونستن نازتو خریدار بودن...واقعا محبتاشون از صمیم قلبه و منم از این همه محبت لذت میبرم...

 

فرداش هم تا لنگ طهر خوابیدیم و بعدش بلند شدیم وسایلامونو زدیم تو ماشین و رفتیم تو دل طبیعت...

 

واقعا جایی که رفتیم حرف نداشت و کلی هم بهمون خوش گذشت...

 

پایین یه کوه خیلی سرسبز بود که کلی درخت بود....از وسط هم یه رودخونه رد میشد که تا تونستی تو آب بازی کردی و سنگ انداختی تو آب...

 

ما هم یکم توپ بازی کردیم و نهار خوردیم بعدش هم کلی گشتیم و عکس گرفتیم

روز قشنگ و به یاد موندنی بود....کلی اکسیژن فرستادیم تو ریه هامونو و لذت بردیم...

 

مرسی از همه که باعث خوشیمون شدن....مخصوصا آرادی که کلی بازی کرد...به قدری زیاد بدو بدو و بازی کردی که تا سوار ماشین شدیم خوابت برد...

 

قربونت برم من که از بونت و خوشیات ما هم شادیم.

 

همین دیگه...تو بقیه عکسارو میزارم با یکم توضیح...

 

 

 

 

 

 

وای مامان جون داری اونجا چیکار میکنی؟مشکوک میزنیا...

انگشت کرده تو چشم باباش...عجب بچه ایه ااااااااا

 

 

 

 

اینم از مامان و پسر عشقولیش

آرادی و عمو کریم مهربون

پسرم الاغ سواری هم میکنه

قربونت برم اینجا ترسیده بودی میگفتی الان منو میخوره

 

 

 

این عکسرو هم حیفم اومد نزارم...من و شوهل عشقولیم

 

 

 

[ 28 ارديبهشت 1393 ] [ 0:32 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

ای باوقار مرد

در این سفر که زندگیش نام کرده اند

بر نقش گامهای تو تا پا نهاده ام

منزل به پیش دیده من سبز گشته است

چون باغ پر شکوفه و چون دشت پر بهار

ای مهربان پدر

من می ستایمت....

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 23:16 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام عزیز جونم...

سلام دوستای خوب و مهربونمون که همیشه پیشمونین و با محبتاتون شرمندمون میکنیم....به حول و قوه الهی بالاخره آراد کوچولوی ما هم با پوشکش وداع کرد و هم خودشو  هم منو راحت کرد...میشه گفت که خیلی سخت دل کندی و پدرمو در آوردی....با کلی تشویق و جایزه و دعوا و تهدید بالاخره راحت شدیم...وای چقدر لذت بخشه بچه خودش بره دستشویی ...روزای اول بی نهایت سخت بود...اونقدررررررررررررررر میبردمت دستشویی که وسطا دیگه میخواستم دوباره پوشکت کنم...ولی خدا به آدم یه صبری میده که همه چیزو تحمل میکنه...چند شب اول پوشکت میکردم ولی الان دیگه شبا هم تا صبح خشک خشک میخوابی...قربونت برمممم من...

واما حال این روزای ما...

پسر گلم خیلی خیلی مهربونه...همه وسایلتوو با دوستات تقسیم میکنی....ولی خدا نکنه که عصبانی بشی...زمین و زمانو به هم میریزی...مخصوصا وقتی از دست هومن عصبانی میشی پدرشو در میاری...وقتی جایی میریم اولش آروم کنارم میشی ولی تا یخت وا میشه همه جا رو زیر و رو میکنی

 

گاهی شبا از بس خسته میشم که نمیدونم چجوری خوابم میبره...از بس که دنبالت بدو بدو میکنم...ولی باشه این روزا هم میگذه...البته اصلا نمیخوام این روزای شیرین تموم بشه...اصلا دلم نمیخواد بچگیت زود تموم بشه...با اینکه خیلی خسته میشم ولی خدارو هزار مرتبه شکر که تورو به من داده ...خدارو شکرررررررررررررررر

 

وقت نمیکنم مثل سابق ازت عکس بگیرم...فقط چند تا داشتم که برات میزارم...

 

 

قربونت برم...اینجا داری نقاشی میکشی

 

 

اینجا هم داشتیم میرفتیم عروسی..

 

 

این دخمل کوچولوی ناز هم نوه عموی بابایی که مهمونمون بودن..

 

 

اینجا هم تولد هومنه...

 

 

 

[ پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 ] [ 0:34 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

                             

                      مادرم ای بهتر از فصل بهار

 

 

                      مادرم روشنتر از هر چشمه سار

 

 

                      مادرم ای عطر ناب زندگی

 

 

                      مادرم ای شعله بخشندگی

 

 

                      مادرم ای حوری هفت آسمان

 

 

                      مادرم ای نام خوب و جاودان

 

 

                      مادرم ای حس خوب عاشقی

 

 

                      مادرم خوشتر ز عطر رازقی

 

 

                      مادرم ای مایه آرامشم

 

 

                      مادرم ای واژه آسایشم

 

 

                      مادرم ای جاودان در قلب من

 

 

                      مادرم ای صاحب این جسم و تن

 

 

                      مادرم میخواهمت تا فصل دور

 

 

                      مادرم پاینده باشی پر غرور

 

 

                      مادرم روزت مبارک ناز من

 

 

                            مادرم تنها تویی آواز من

 


[ 31 فروردين 1393 ] [ 0:39 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

عکسها کار آتلیه مشکی هستش هر کی خواست آدرسشو بگه بهش بدم...

[ سه شنبه 19 فروردين 1393 ] [ 21:04 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام عزیز دل مامان...

شکر خدا اولین 13 سال جدیدمون رو هم بدر کردیم و رفت پی کارش....از اونجایی که هوا چند روزی بود سرد بود من اصلا دلم نمیخواس که بریم بیرون....تا نزدیکیای ظهر گرفتیم خوابیدیم و بعدش هم که بلند شدیم شما و بابایی با هم رفتین حموم و بعدش بابایی برای نهارمون توی بالکن کباب درست کرد که خداییش خیلی خوشمزه شده بود و خیلی بهمون چسبید...

بعدش من شمارو خوابوندم و یکی دو ساعتی با بابایی نسشتیم و صحبت کردیم...بعدش من خودم رفتم حموم و موقعی که بیرون اومدم دیدم شما از خواب بیدار شدی...تصمیم گرفتیم یه سر بریم بیرون و سبزه عیدمونو بندازیم تو آب و یکم بگردیم و برگردیم...تازه از خونه اومده بودیم بیرون که عزیز زنگ زد و گفت که اومدن بیرون و از ما هم خواستن که بریم پیششون...

موقع عصر هوا خیلی سرد شد...واسه همین فقط نیم ساعت بیرون موندیم و بعد از اینکه من سبزمونو انداختم تو آب برگشتیم خونمون...واقعا هیچ جا مثل خونه خود آدم نمیشه...چیه تو این سرما همه ریختن بیرون...

خلاصه اینکه ما هم این شکلی سیزدهومونو بدر کردیم...انش الله که برای همه روز خوبی بوده باشه...فقط 2-3 تا عکس تونستم بگیرم که برات میزارم...

 

 

 

 

[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 21:08 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد...

[ پنجشنبه 14 فروردين 1393 ] [ 14:33 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام شکوفه بهارم....

سال نو مبارک باشه عزیز دل مامان...سالی پر از برکت و رزق و روزی فراوان به همراه سلامتی و خوشی برامون باشه انش الله...

سلام دوستای خوب و مهربونمون....سال نو شما هم مبارک باشه...انش الله که سال خیلی خیلی خوبی براتون باشه...همیه شاد باشین و گل خنده روی لباتون شکوفا باشه...غم به دل مهربونت راه پیدا نکنه و خوشیها همیشه همراهتون باشه....

سال 92 با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت ...در کل سال بدی نبود...انش الله سال جدیدمون خوب و خوبتر باشه...

بعد از تحویل سال اولین نفر از بابایی عیدی گرفتیم و بعدش هم از آتا...اولین نفراتی که خونمون اومدن آقاجون اینا با خاله شهره و خاله بهاره اینا بودن... همون شبش هم تصمیم گرفتیم که یه مسافرت دسته جمعی بریم کردستان گردی...طبق معمول همیشه دقیقه نود تصمیم گرفتیم که بریم مسافرت...خلاصه فرداش همگی صبح ساعت 6 صبح حرکت کردیم...

شهرهایی که رفتیم عبارت بودن از سنندج. کرمانشاه .روانسر .جوانرود .سقز .

سنندج و کرمانشاه شهرهای واقعا زیبا یی بودن مخصوصا کرمانشاه که جاهای دیدنی زیادی داشت...در طول سفر 7 روزمون حتی یک ساعت هم پیش من نموندی...همش یا با خاله شهره اینا بودی یا با خاله بهاره اینا...خدا برام نگهشون داره که خیلی کمک حالم شدن و تا تونستم از مسافرتم لذت بردم...

جاهای دیدنی زیادی رفتیم...کلی فیلم و عکس گرفتیم...کلی خرید کردیم...

خلاصه کلی خوش گذروندیم...مسافرت با حالی بود...خدارو شکر به سلامت رفتیم و برگشتیم...انش الله که همه مسافر ها به سلامت به مقصدشون برسن...انش الله که به همه خوش گذشته باشه...همین دیگه

عزیز دل مامان یه بار دیگه سال جدید مبارکت باشه....انش الله که همیشه شاد باشی و گل خنده روی لبات شکوفا باشه...دوست دارم اندازه تموم دنیااااااااااااااااااااااااا.

اینم عکسامون...البته با کلی خلاصه

اول از همه یه عکس از سفره هفت سینمون...

پسر گلم اینجا داره دوغ درست میکنه...

اینم یه عکس از آرادی و آتا..

اینجا هم غار قوری قلعه بود در شهرستان روانسر که جای خیلی قشنگی بود.

اینجا هم طاق بستانه..

عکسای پایین هم مربوط به شهر خودمونه...

   

 

 

[ سه شنبه 12 فروردين 1393 ] [ 22:29 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام آتیش پاره ماماننننننننننننننننننن...

دیگه چیزی به اومدن عید نمونده...فقظ 2-3 روزه دیگه از اتمام سال 92 مونده...و امشب هم آخرین روز سه شنبه ساله که چهار شنبه سوری نام گرفته...امروز کلی کار داشتم که بعد از تموم شدنش از عزیز اینا هم خواستیم که باهم بریم خونه ما...

دم کوچمون که رسیدیم دیدیم بابا با عمه اینا جلوی درمون واستادن تا با هم بریم بیرون...عزیز اینا رو فرستادیم بالا پیش آنا اینا و خودمون رفتیم بیرون...

اولش هیچ خبری نبود...من و عمه هم با هم رفتیم و کلی برای خودمون خرید کردیم...اخه من به خرید چهار شنبه سوری خیلی اعتقاد دارم...نمک . شونه و اینه و از این جور چیزا...و یه ماشین پلیس هم برای شما و هومن گرفتم...

داشتیم برمیگشتیم که همه جا شلوغ شد....یعنی بهتره بگم قیامت شد...همه ریخته بودن بیرون و همه جا آتیش روشن بود و ترقه میترکوندن...ترقه هایی میترکوندن که زمین رو به لرزه در می آورد...

بابایی برای ما هم کپسول گرفته بود که ترکوندیم و کلی خندیدیم...من با هر ترقه ای که خودم میترکوندم 2 متر به هوا میپریدم...هههههههههههه...

خلاصه کلی خوش گذروندیم و برگشتیم خونه و شام خوردیم و آجیل و میومونم خوردیم و دور هم کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم...

انش الله که همه روزای سال جدیدمون هم مثل امشب خوش و خرم باشه...همیشه کنار هم به خوبی و خوشی بگذره...امیدوارم سالی که پیش رو داریم برای هممون سالی باشه پر از شادی و سلامتی و رزق و روزی فراوان...الهی آمین...

اینم چند تا عکس از اون روز...

 

[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 21:25 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام بهار نارنج مامان....ایشالا که همیشه خوب و خوش باشی.

وسلام مخصوص به همه دوستای گلمون...امیدوارم حالتون خوب خوب باشه...دیگه یواش یواش داره بوی خوش بهار به مشام میرسه....واقعا هوا عالیهههههههههههه...همه مشغول تمیزکاری و خریدن...ما هم تمام کارامونو کردیم و منتظر ورود سال جدید هستیم.

خیابونا بی نهایت شلوغن...همه تو تکاپو ان....ایشالا که همه همیشه خوش باشن

سبزه عیدمونم گذاشتیم تا سبز بشه....یدونه ماهی قرمز ناز هم گرفتیم انداختیم تو تنگ که شما هر روز 100 بار بوسش میکنی...

روزی که ماهی گرفتیم شما وقت آرایشگاه داشتی که توی آرایشگاه پدرمو در آوردی با ماهیه...از بس بوسش کردی که ماهی بیچاره جون به لب شده بود....توی آرایشگاه خیلی خوب همکاری کردی و موهاتو خیلی خوشگل برات کوتاه کردیم که ماه شدی هزار ماشالا....

طرف خونه عزیز اینا یه آتلیه عکس و فیلم تازگیا باز شده که از ظاهرش معلومه که باید عکساش خوب باشه....البته صاحبشم میشناسم...دایی محمد جون جیگر خاله که تو لینک دوستات هم هست....قراره ببرمت اونجا تا برای عید ازت عکس بگیریم...

واما از رفتارای این روزات....که بسی شلوغ شدی و یک جا هم بند نمیشی...وقتی با هومن یه جایین یک دقیقه هم آرام و قرار ندارین....تا میتونین یا کتک کاری میکنین یا از هم بوس میگیرین...آخرش هم من نفهمیدم کتک کاریتون چیه بوس کردنتون چیه...از بس همدیگرو زدین که هزار ماشالا به جونتون جون سخت شدین...

همین دیگه عمر مامان............همه زندگیمییییییییییییی...نفسمییییییییییی

انش الله که سالی که پیش رو داریم سال خوبی برای هممون باشه...همه سلامت باشن و شاد و روزیشون فراواننننننننننننننننننننن....

دوست دارمممممممممممممممممممم

اینم چند تا عکس برای حسن ختام این پستمون...پسرک عاشق حموم من.

[ 18 اسفند 1392 ] [ 23:13 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام فسقلی مامان....

واییییییییییییییییییییییییی مامانی یه خبر خیلی خوب دیگه برات دارم که بشنوی بسی خوشحال میشی....اونم اینکه یه نی نی دیگه تو راه داریم.............وای مامان قربونت بره من نه که..........خاله شهره قراره یه نی نی دیگه برامون بیاره....که الهی من قربونشون برم خیلی خوشحالم....2 تا نی نی ناز دیگه دارن به جمعمون اضافه میشن...که امیدوارم دوستای خیلی خوبی برای هم باشین....یکی مال خاله بهاره یکی هم مال خاله شهره..

اینم یه عکس همین جوری...

[ 4 اسفند 1392 ] [ 23:33 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام عزیز دردونه مامان...

جونم برات بگه از مسافرتی که چند روز پیش به اتفاق عزیز جون اینا رفتیم شهرستان که بی نهایت بهمون خوش گذشت

حالا بزار برات کامل توضیح بدم که بدونی مامانت یه چیزی که به کلش میزنه حتما باید انجامش بده...

چند روز پیش که صبح رفتیم خونه عزیز اینا...تازه نشسته بودیم که عزیز یهویی گفت دلم گرفته و میخوام زنگ بزنم به بابات تا چند روز بریم شهرستان....حالا نه به بار بود نه به دار من زودی بلند شدم و به عزیز گفتم که پس من میرم خونه تا آماده بشمنیشخند ....حالا عزیز از خنده غش کرده که هنوز ما که تصمیم جدی نگرفتیم

به هر حال من زنگ زدم به خاله شهره که زودی آماده شو که منم میرم خونمون آماده بشم که با عزیز اینا بریم مسافرت....قبل عزیز اینا من و خاله شهره آماده جلوی در بودیم...

3 روز بدون بابایی رفتیم و برگشتیم که بهمون خیلی خوش گذشت. البته جای بابایی خالی بود..خاله های من که بی شمار عاشقتن از دیدنت کلی ذوق کردن و یک دقیقه هم زمین نمیزاشتنت....شما هم تا میتونستی با بچه ها بازی کردی و خوش گذروندی...

خلاصه اینکه مسافرت با حالی بود و خوش گذشت....اینم بگم که اصلا اذیتم نکردی....الهی قربونت برمممممممممممممم من...

اینم پسر خالم علی حونه که داری باهاش صحبت میکنی مثلا...

واما روز عشقولانمون...........ولنتاین مبارک عزیز دلم...

واما از اتفاقات این روزمون که کار خاصی نکردیم....شبش خونه عمه سولماز اینا بودیم...فرداش موقع برگشتن بابایی برای من یه شاخه گل رز گرفت که بی نهایت خوشحال شدم...

برای شما هم هزار تا بوسه هدیه دادم که امیدوترم بپسندی

همین دیگه...

[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 1:15 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]

سلام گل بهار نارنجم....

وسلام مخصوص به همه دوستان گلم که همیشه همراهمون هستنبغل...با اینکه من این روزا بسی فراوان تنبل شدمنیشخند ولی با این حال تنهامون نمیزارین و کنارمونین...ممنون از همتون...بوسسسسسسسسسسماچ

حرفای زیادی برای گفتن داریم که امشب تا اونجایی که میتونم برات مینویسم عزیز مامانقلب...بعد از یلدا به این ور هوای شهرمون خیلی سرد شده...بعضی روزا اصلا آدم جرات نمیکنه پاشو بزاره بیرون...البته بعضی وقتا هم هوا گرم میشه و ما هم از فرصت استفاده میکنیم و میزنیم بیرون...

عزیز دردونه منم هزار ماشالا کلی واسه خودش بزرگ و آقا شدهقلب....دیگه خیلی خوب میتونه جمله بندی کنه و منظورشو بفهمونه....پشت هر فعل منفی که میخواد به کار ببره یه نه اضافه میکنه مثلا وقتی شعر حسنیرو با هم میخونیم من میگم حسنی میای بریم حموم...آراد میگه نه میام نه میام یعنی نمیام....قربونت برم که کلی ذوق میکنیم با هم..

هر روز شلوغتر و بلاتر از روز قبل میشی ...به طوری که من بعضی وقتا واقعا کم میارمهیپنوتیزم...مخصوصا روزایی که هومن میاد خونمون که واویلا میکنینکلافه...هر چی اسباب بازی داری میارین میریزین وسط خونه و اصلا هم باهاشون بازی نمیکنین...فقط دوست دارین که بریز و بپاش کنین.گریه

تنها اسباب بازیای مورد علاقت ماشینات هستن که خیلی خوب باهاشون بازی میکنی...دوست داری روی کاغذ با خودکار شکل بکشی یا شما بگی و من برات بکشم...بغل

سه چرخه و دوچرختو بردم گذاشتم خونه آقاجون اینا...وقتی اونجاییم فقط سوار اونایی و خونرو متر میکنی.خوشمزه..عاشق این هستی که وقتی میخوایم بریم بیرون پشت فرمون بشینی و سوییچرو خاموش روشن کنی...یا اونقدر فرمونرو بچرخونی که قفل کنه....کلا عاشق خرابکاری هستی.نیشخند...الهی من خودم قربونت برم..قلببغل.

راستی از اتفاقی که برات افتاده بود بگم که خودم یادم میوفته دلم کباب میشهوقت تمام....تقریبا یه 40 روزی میشد که از درد شکم شکایت میکردی...اونم شبا موقع خواب...چند بار بردنت دکتر ولی خوب نشدی چون هزار ماشالا به جونشون تشخیص نمیدادن چیه.کلافه..تا اینکه آخرین بار که بردمت بعد از کلی آزمایش و سونو معلوم شد که سنگ کلیه داری...خدارو شکر زود دفعش کردی...ولی قربونت برم که خیلی زجر کشیدی....استرس

یعنی مردیم و زنده شدیم تا اومد و دفع شد...معلوم شد از شربت کلسیوم هایی که بهت داده بودیم باعث شده بود...خدارو شکر که برطرف شدگریه

راستی یه خبر خیلی خیلی خوب....خاله بهاره یه نی نی تو راه داره که ایشالا به سلامتی به دنیا بیاره و قدمش مبارک باشه ایشالا...هورا

فعلا همینا دیگه...

واما چند تا عکس

با اینکه کلا کم غذایی ولی وضع شیر و میوه خوردنت خوبه...

پسر گلم علاقه شدیدی به نماز خوندن داره...قبول باشه عزیز مامان

اینم همون دو چرخه ایه که آقاجون برات گرفته

قربونت برم که شدیدا دوست داری موهاتو برات کریپس بزنم

امان از دست شما دو تا شیطون

اندازه تموم دنیا دوست دارممممممممممممممممممممممممممممم

[ 13 بهمن 1392 ] [ 0:37 ] [ مامان آراد ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آرام چشمهایت را روی هم بگذار. من بیدار میمانم وکابوسها را یکی یکی از اتاقت دور خواهم کرد... فقط سعی کن یک شب خواب آرزوهایت را ببینی.... **** من تو را می جستم و نمی دانستم که تو در خاطر یک بیت قشنگ مطلع شعر منی ! به چه چیز مانند کنم نام تو را به بهار یا آب زلال دریا؟ ساده تر بگویم تو تمامیت احساس منی. خاطره(مامان آراد)
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 18
بازدید دیروز : 88
بازدید هفته گذشته : 459
کل بازدید : 153157
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج

ベビーハート

*