آرادآراد، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

آراد نبض زندگی

ائل گلی...

سلام هستی مامان... عزیز دل مامان عصری تصمیم گرفتیم بریم ائل گلی...بابایی گفت زنگ بزنم خونه عزیز اینا و با هم بریم..ولی عزیز اینا چون مهمون داشتن نیومدن..یکی از دوستای قدیمی آقاجون از انزلی مهمونشون بودن...ولی در عوض خاله شهره اینا و دختر دوست آقاجون با ما اومدن...              رفتیم یه دوری از حوض زدیم و بلال خوردیم زود برگشتیم...آخه هوا بد جوری سرد بود و من ترسیدم که سرما بخوری...ولی خوب پوشونده بودمت ...بعدش برگشتیم خونه و شام رفتیم خونه عزیز اینا... در کل عصر خوبی بود و بهمون خوش گذشت...کلی هم ازت عکس گرفتم...          &nbs...
7 مهر 1391

آراد نگو بلا بگو...

سلام گل نیلوفرم... هزار ماشاالله..مامانی هر چه قدر از شلوغیات بگم کم گفتم... آخه اگه بدونی چه پدری از من در میاری...دیگه حتی یک لحظه آروم و قرار نداری...الان یه هفته ای میشه که هزار ماشاالله دیگه خوب خوب راه میری و آسایش برای مامانی و بابایی نذاشتی... مگه یه جا بند میشی...فقط موقعی که خوابی یا بابایی خونست من میتونم یه مقدار به کارام برسم.. .از بس حرص میخورم که نمیتونم به کارای خونه برسم که دارم دیوونه میشم...روی تموم میزا و درا و خلاصه همه جای خونه اثر انگشتات وجود داره ... تا میخوام جایی رو تمیز کنم بلا فاصله میای و یه ردی از خودت بجا میزاری. ..خجالت میکشم وقتی یکی میاد خونمون و همه جا نا مرتبه ...بعضی وقتا از کارات خنده م میگیر...
29 شهريور 1391

سفر شمال...

سلام عشق مامان... امروز اومدم از سفر شمالمون برات بنویسم و برات تعریف کنم که چقدر این شمال رفتنمون با شمال رفتنایه دیگمون متمایز بود و چقدر بهمون خوش گذشت ...آخه عزیز دل مامان تو کنارمون بودی و با بودنت لذت سفرمونو هزار برابر کرده بودی... مامان فدات بشه... از چند وقت پیش تصمیم داشتیم که یه سفری به شمال بریم و یه آب و هوایی تازه کنیم که قسمتمون این هفته بود... پنج شنبه 9 شهریور وسایلامونو جمع کردیم و آماده حرکت شدیم که یهو بابایی خواست که پسر داییش هم زنگ بزنه که اگه میخواد اونم باهامون بیاد...زنگ زدن ما همانا و موافقت کردن عمو رحیم(پسر دایی بابایی)هم همانا... بالاخره ساعت 4 بعد از ظهر حرکت کردیم.. به خاطر ترافیک و چند تا تصا...
24 شهريور 1391

آراد اولین با آرایشگاه میرود...

سلام تمام هستی مامان... الهی قربونت برم که بالاخره رفتیم آرایشگاه...نمیدونی چقدر ذوق کردم ....آخ اولین بار بود که برده بودیمت آرایشگاه تا اون موهای کچلتو کوتاه کنه...                                                                                 &...
3 شهريور 1391

ادامه پست قبلی...

سلام گل زنبقم... امروز اومدم بقیه کارامونو که توی این چند روز انجام دادیمو برات بنویسم... اول از همه عید فطر مبارک گلم...ایشالا که همیشه سلامت باشی... دیروز یکشنبه عید فطر بود ...صبح خاله بهاره ساعت 8 زنگ زد و از خواب بیدارم کرد تا برم موهاشو رنگ کنم..انگار قحطیه وقت بود...حتما باید 8 صبح موهاشو رنگ میکرد... ولی خوبه ها آدم صبح زود از خواب بیدار بشه...به تمام کاراش میرسه و کلی هم وقت اضافه میاره... خلاصه بعد از اینکه صبحانه رو خوردیم رفتیم خونه آقاجون اینا واسه تبریک عید... ولی آقاجون اینا خونه نبودن... بعد با خاله شهره اینا رفتیم خونه آتا اینا...نهارو اونجا خوردیم و برگشتیم خونه... عصر با بابایی دوباره رفتیم خونه آقاجون ...
30 مرداد 1391

روزانه های ما...

سلام عشق مامان... توی این پست اومدم کمی از کارای روزانمون و این که این روزا چیکارا کردیم و برات بنویسم... 5 شنبه خونه خاله بهاره اینا افطار دعوت بودیم اخه واسه خاله سمانه و شوشوش پا گشا کرده بود...کلی زحمت کشیده بود ..دستش درد نکنه...یه سفره رنگینی چیده بود که بیا و ببین... واسه خواب نموندیم...برگشتیم خونمون... موقع اومدن دیدیم خیابونا و پارکا قیامتن...همه از ترس زلزله ریخته بودن بیرون... منم خیلی دلشوره داشتم به بابایی گفتم امشب بریم بیرون چادر بزنیم بخوابیم ولی قبول نکرد..از بس که راحت طلبه... منم زنگ زدم مینا تا ببینم کجاس...مامنش مریض بود برده بودنش دکتر...بعد اینکه از بیمارستان برگشتن اومدن خونمون... وای آیتن چقدر خوردن...
29 مرداد 1391