آرادآراد، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

آراد نبض زندگی

دلنوشته مامانی برای گل پسرش..

سلام عشق من... الان که دارم این مطالبو برات مینویسم ساعت 1 بعد از نصف شبه... شما و بابایی توی خوابین... مامانی دلش خیلی گرفته...میدونی چرا؟ آخه الان داشتم عکسای زلزله شما غرب و نگاه میکردم...دلم کباب شد... از بس گریه کردم چشام دارن میسوزن ...اخه خیلی ناراحت کننده هستش...بچه های معصومی که مردن...یا طفل معصومایی که یتیم شدن... قربون حکمت خدا بشم... الان تمام فکرم فقط و فقط پیش توئه... قربونت برم مامانی بهت قول میده تا اونجایی که میتونه ازت مراقبت کنه... از خدای بزرگ و مهربون تمنا دارم که همیشه مواظیت باشه... مامانی خیلی ناراحته گلم...همش تو این فکرم که اون طفل معصومایی که مامانو باباهاشون از دست دادن چی میکشن... قربون دل ...
26 مرداد 1391

یه اتفاق خیلی ترسناک...

سلام هستی مامان... امروز اومدم تا برات از زلزله ای که چند روز پیش اتفاق افتاد و هم چنان هم داره پس لرزه هاش میاد برات بگم... مامانی زهر ترک شده بود.... بهتره از اول برات تعریف کنم...صبح برای واکسن یک سالگیت برده بودمت بهداشت... خانوم بهداشتی گفت که یه مقدار وزنت کمه...منم فوری زنگ زدم به دکترت و برای عصر ساعت 5 برات وقت گرفتم... عصری خونه آقا جون اینا بودیم که من ساعت 4:30 آوردمت خونه تا آماده شیم که با بابایی که سر کار بود بریم دکتر... من روی تختم نشسته بودم داشتم آرایش میکردم شما هم از لبه تخت گرفته بودی و داشتی منو نگاه میکردی... که یهو احساس کردم کل خونه لرزید... اولش فکر کردم که چون پنجره باز بود باد اومد... بعدش ...
22 مرداد 1391

تولدت مبارک...

سلام عزیز دل مامان...تولدت مبارک..               امروز روز اصلی تولد عشقمه...روزیه که خداوند نعمت مادر شدنو به من عطا کرد...خدای بزرگو هزاران هزار بار شکر... عزیز مامان امروز نتونستم برات تولد بگیرم آخه مصادف بود با وفات حضرت علی(ع)...برای همین تولدتو 20 روز قبل گرفتم ... توی این پست فقط اومدم تا تولدتو تبریک بگم و ازت تشکر کنم که با اومدنت مادر نامیده شدم...عزیزم ازت ممنونم...                       از خدای بزرگ میخوام تا سالیان سال با سلامتی و توام با موفقیت زنده باشی و همیشه گل خنده روی لبات شکفت...
20 مرداد 1391

خواب بغل آقاجون ...

قربون هردوتاتون بشم من که چقدر قشنگ خوابیدین.... عزیز دل مامان...ظهر بیرون بودم که عزیز جون زنگ زد که زود بیا خونه...منم نگران شدم که چه اتفاقی افتاده...فوری خودمو رسوندم خونه که با این رویداد مواجه شدم ...منم چند تا ازتون عکس گرفتم و پایین برات پست میکنم تا ببینی چقدر معصوم و قشنگ رو سینه آقاجون خوابت برده...آقاجون و عزیز جون کلی ذوق کرده بودن از این خواب شیرینت... فداتون بشم من...                                          ...
17 مرداد 1391

رفته بودیم باغ...

سلام گل میخکم... هفته پیش رفته بودیم باغ تا کمی آب و هوا تازه کنیم...کلی بهمون خوش گذشت...مامانی کلی میوه و گوجه چیده بود....نمیخوام با توضیحام خسته ات کنم...خودت عکسارو ببین .... یه آب خنکی داشت که نگو....پاهای پسملم یخ بسته بود... فقط دیگه همینم مونده بود که این پدر و پسر گاوداری کنن.. ...
16 مرداد 1391